مغز آدمیزاد بزرگترین فریبنده اونه!

یادتونه از پروازم جا موندم چون فکر میکردم ده شب است، نگو ده صبح بوده؟

آبجی یک کاری کرده، بعد ناچار شده که بره رنگ بخره بیاد رنگ آمیزی کنه. طفلک رفته و خریده و اومده مثلا زده، از فرط خستگی داشت می مرد بچه، بعد می گه چرا برس پاک نمی شه؟ حلال ریخته بود تو یک ظرفی و برس رنگی را گذاشته بود توش هی تکون می داد، هیچی از برس کنده نمی شد...

می دونید چی بوده؟

فریب ذهنی!

رنگی که خریده بوده پایه آب بوده یعنی برس با آب ساده شسته می شده، این بنده خدا حسب یک پیش داوری ای فکر کرده که حلال خاص لازم داره اومده گذاشته تو اون حلال، بعد مونده که چرا حل نمی شه رنگ!!

راه حل، اغلب، ساده ترین راه ممکن است، نه دشوار ترینش.

از فرط خستگی جونم داره در میاد. ولی خیلی هم زوده خب. فردا دندونپزشکی دارم. دیروز پیامک دادند چک کردند و یادآوری. امروز زنگ زدند یادآوری. بعدش زنگ زدند که اگه ممکنه یکساعت زودتر برم. بعدش پیامک دادند یادآوری! چه خبره؟! عجیب بود چون شنبه ده روز قبل که زنگشون زدم هم تعطیل بودند. قبلا کار می کردند. نمی دونم برای جوزه چه اتفاقی افتاده...

خونه را بگو ها! آخر عمری کارتن خواب شدیم رفت!! چند روز قبل شیر خریده بودم برمی گشتم از کنار یک ماشین رد می شدم دیدم یک دسته موی بافته زنونه به طول شاید نیم متر از پنجره یک ماشینی بیرون است! از این کاروانها بود. یک اتاق روی یک پیکان وانت یا چیزی تقریبا همون اندازه سوار کرده بودند، کنار خیابون بود. خانومه پشت به پنجره نشسته بود و با موهاش که بازی می کرد اون دمبش بیرون افتاده بود، رو به روش یک آقایی داشت کتاب می خوند! از ماشینشون عکس گرفتم! فکر کن، دو تا آدم بزرگ تو یک فضای اندازه قبر، چطوری همو تحمل می کنند؟ هر از گاهی از این کاروانهای بزرگ تو کلیپ ها می بینم. اونها درست حسابی اند. گمونم آخرش هم مجبور بشم یکی از اینها بخرم توش زیست کنم. فقط نمی دونم برا حمام چکار می کنند!! توالت چطور؟! مسجد هم نیست که بگیم می رن مسحد می شاشند. عبید زاکانی یک دایره المعارف داره، مسحد را معنی کرده شاش گاه مسافرین! نور به قبرش بباره.