تورگردی
زمان چه مسخره رد می شه!
یکی از کارهایی که امروز کردم این بود که لای ایمیلها یک ایمیلی از کتابخونه توجهم را جلب کرد. بازش کردم دیدم سه روز قبل دادن، که یادم باشه امروز موعد عودت کتابمه. اصلا نفهمیدم کی یکماه شد!! باور کنید فکر می کردم دیروز گرفتمش! دیگه سر ظهر پاشدم رفتم پسش دادم شاید کسی دیگه بخواد بخونتش. ولی واقعا داشتم شاخ در میاوردم که چطور سریع یکماه گذشت! دو هفته اش را یادمه مشغول بودم یک چیزی را بفهمم ولی تتمه اش، یادم نیست!
خوشبختانه امروز این پسره چینی سرگرم کنفرانس خودش بود و وقتمو نگرفت. ولی یحتمل فردا باید ببرم شهر را بگردم باهاش. به من چه!؟ هیچ دوست ندارم. فکرش که می کنم می بینم بجز اینکه حالشو ندارم و خسته می شم خیلی اش هم بخاطر اینه که من شهر را نمی شناسم اصلا! بلد هم نیستم که کجا ببرمش و چکارش کنم که خوش بگذره بهش. میدونید، ترسها و ناتوانایی های خودمه که اذیتم می کنه وگرنه تک به تک شما شاهدید که من همچین کار مفیدی نمی کنم طی روز!
(فحش می دما! من تعارف می کنم شما نباید باور کنید که! پس چه می کنم اگه کار نمی کنم؟ کار می کنم. کار سخته کند پیش می ره. همین.)
یک استنبلی پلو بار گذاشتم، محشر! عطر برنجش هواست. منتهی آبش کم و زیاد است آخرش شوربا می شه می دونم ولی خب، همینه که هست!
بریم دنبال نوشتن تتمه برنامه مان.