صدای موزیک از دور دست به گوش می رسه،

دوازده شب نورافشانی است

کم کم یک چیزی می خورم و می رم بیرون. امسال می خوام حین آتیش بازی باشم کف شهر...

جایی خوندم که مردمان خطه فارس به زیرمجموعه هایی از جشنهای 2500 ساله معترض بوده اند که گویا در تمام طول سال تداوم داشته است.

مردمانی که الان به دعا، باید آرزو کنند روزگاری برشون بگذره که بانگ شادی بشنوند نه عزا...

من دنبال می کنم نظرات آدمهای مختلف را همچنان. بعد بین همه بیمها و امیدها می تونم بگم که افق روشن است همچنان. می تونم بگم عین دانشجویی که فرش زیرپاشو فروخته شهریه دانشگاه داده، جامعه ما هم به ویرانی و فقر رفت، در ازای نشستن سر کلاسی که بهش چیز یاد داد! چیزهایی که حداقل این نسل و نسل بعد از براندازی از یاد نخواهد برد هرچند تو نسل بعدتر، همه جزو مسلّم ها و حق ها حساب می شه و اصلا در مخیله شون نمی گنجه که زمانی چندتا پیری ویلچری بوده که هیچ شکل و شمایل و لباس و فکر و هیچیشون شبیه کل جامعه نبوده اما بر اون جامعه حکومت می کرده است، به ممد خائنین و گرسنگان! به مدد فقر مردمان. مزدوران...

کاش روزگاری شادی را در میهن عزیز ببینیم به عمرمان! این رخ می ده، من موافقم با اینکه جامعه تغییر کرده بود که انقلاب 1401 رخ داد! اینو نباید از اونوری خوند که کشته شدن یک نفر یا تلنبار شدن بغضها جامعه را به فوران رساند. نه. بلوغ بود. و از جمله جریانات غیرقابل برگشت، بالغ شدن است! هرچقدر هم هر روز ریشتو سه تیغ کنی، شب نشده بازم در میاد! فرق می کنه با قبل بلوغ که هیچی نداشت! و البته خب این هم نمی مونه و همچنان که زمان م یگذره این ریش سیاه هم به سفید می ره و پیامش فرق می کنه به آدمیان...

شادی نصیبتان!

(این شادی که یک چیزی برای ما در نظر گرفته بود چی شد؟ داد گربه خورد بی گمان )