امروز اومدم مدرسه
سخت بود اومدنم. یک بابایی که زیاد اینجا چشم تو چشم می شیم باهاش، تو یکی این ساختمانها کار می کنه، همون محله های ماست. سوار اتوبوس شد اومد چشم تو چشم من نشست سلام علیک کردیم و دست دادیم ولی، من سختمه حرف بزنم. نه موضوع دارم نه زبان اینها را بلدم نه انگلیسی روانم. تمام مدت شاید نیم ساعت من باید نگاهمو از این می دزدیدم و خب، زشت بود اما چه چاره. بهم سخت گذشت! حالا تمامشون یک کتاب کلفت تو کیفشون هست مخصوصا خانومها فوری در میارن میخونند، این بابا کلا کتاب هم نداشت!
جالبه فکر کن یک خانومه هست هر روز که سوار می شه سر زانوهاش زخمه، انگار بگی رو موزاییک داگی می کننش. بعد سهم مطالعه روزانه اش را تو اتوبوس انجام میده! همیشه!!
خوب حالت تهوع نمی گیرند اینها!
من اصلا نمی تونم به موبایلم و کتاب نگاه کنم. فقط می تونم زاغ سیاه آدمها را چوب بزنم تو راه! وگرنه دلپیچه می گیرم.