یکی از حرفهای حکیمانه که شنیدم این بود که دلیل عدم رضایت آدم از خودش، که منجر به شاد نبودن و افسرده شدنش می شه، اینه که با تمام توانش کار نکرده است.

به نظرم درست میگفت. اقلا برای من صادق بود. وقتی همه حواسم و انرژی ام را نذارم روی یک کاری، طبعا نتیجه هم رضایت بخش نیست و بعد یک خودخوری ای عیان و نهان از درون، می سابه منو...

امروز هشت و نیم تقریبا پشت میزم بودم و الان کمی مونده به شش و نیم عصر. کارهایی خوبی کردم. مفید بود. پیش رفت. فکر کردم. فکرمو تونستم بنویسم. تونستم یک راهکاری را نقد کنم. چند سری تست از خانوم چی گرفته بودم نشون داد که دستگاهی که استفاده می کرده دستگاه خوبی است و من می تونم روش حساب کنم خوبی اش هم اینه که کسی با اون دستگاه کاری نداره یک جعبه است عملا و هیچ خطری و هیچ کاربردی الانه نداره... این یعنی که تو صف کسی نمی ایستم و معطل نمی شم و کسی غر نمی زنه و نگران خراب شدن وسایل و ابزار گرون قیمت و البته کهنه موجود نمی شه...

بسه دیگه. خوبه پاشم برم سمت خونه. به شام فکر کنم یکمم چشمام استراحت کنند شب کار کنم بازم...