پاشدم راه برم

پایین پنجره، مردی را دیدم که تا مچ دستشو تو جیب شلوارش تپانده بود

با یک خانومی حرف می زد

چنان تنگ انداخته بود که هر آن دکمه ها می پرید و خلیفه ازش می زد بیرون!

هعی، جوانی کجایی که یادت به خیر!

مگه نه خانوم درویش پور؟!