من، به لحاظ روانی اقلا، می میرم اگه بخوام رژیم بگیرم!

رفتم خیار و کلم خریدم منتهی با سالاد نمی شه زیست!!

من بطور مداااااوم گشنمه!

بطور مداااااوم باید چیزی بخورم!

تو همه این خوردنی ها هم ماکارونی محبوب است، برنج محبوب است، سیب زمینی عالی است! اصلا مگه می شه زندگی بدون اینها؟!!

با آریانا هماهنگ کردم فردا یا پس فردا برم باشگاه. کراس فیتینگ یا همچین چیزی...

ولی شام، یک ماکارونی چرررررب قررررمز شیطون بلا می خورم انشااالله، به قول یابو، بشیر حسینی!

میگم فاز این زنهای مسلمون چیه که روسری سرشون می کنند، بعد یک شلوار چسبون می پوشند که تمام خط تقارنشون از پس و پیش مشخص باشه،

بعد ورزش می کنند!

چه خبره دقیقا؟!

دیشب تا ظرف می شستم بازم این عربها دور هم جمع بودند. اینبار هم موضوع بحث کارکترهای 1440 سال قبل بودند باز...

بعد این پسره حرومزاده که همکلاسی ما شده و نوشتم ازش که ذوق می کنه که زن نگرفته و دم به تله نداده، هر شب پایه منبر دو تا دختر عرق کرده از کشور خودشه! چنان با شور و شر بحث می کنند که آدم می مونه اینها دیگه چه یابوهایی هستند. یک دختره با این پسره بحث می کنه، یکی دیگه از دخترها وسط کار فقط هوم و هوم می کنه پیداست اون بوق است و فی البداهه هرچی می شنوه را با ذهن لحظه ای اش تحلیل می کنه و تایید می کنه. این روبه رویی من ولی تا آخر شب باهاشون نمی مونه. قبل از دوازده این میاد می خوابه که صبح زود نمی دونم کجا می ره هر روزه.