ته جهان بینی!
گاهی اوقات، عمییییقا می رم تو این حس که من، قراره چه کاره بشم!!
خیلی مزخرفه ها، اونقدر ناپایدار و به اصطلاح ... بوده باشه همه چیز، از جامعه تا افکار و برنامه ریزی های خودت، که تازه بخوای فکر کنی در آستانه 50 سالگی ات، می خوای چه کاره بشی!
قراره چه کاره بشی!
فکر کن! شماها لابد به بازنشستگی و کم کم یک حج و توبه و اعتکاف و اینها فکر می کنید تو این سن، آره؟
چی بود، می گفت آدم سه مرحله داره تو زندگی اش،
معیشت و منزلت و چی؟ معرفت بود؟ یادم نیست...
بگذریم. مهم اینه از الانم تا می شه استفاده کنم و بهتر و عمیق تر بفهمم چه شکری می خورم! بذار آینده خودش رخ بده... ما که از روز برامون مسجل تره هر کجا برنامه ریزی کردیم و هدف گذاری، دقیقا همونجا ریدیم! هرکجا هم ولش کردیم و محلش ندادیم خودش به بهترین فرم ممکن جور شد! پس عزای چیزی را نمی گیریم، هرچه پیش آید خوش آید.
والله!
نگفتم کون گشادی ها!!! گفتم هر شکری الانه داری می خوری را غلیظ بخور! بفهم! لمس کن! چراغها یکی یکی روشن می شه خودش برات...
-------
آقا یا خانوم کنجکاو، یکبار سوال کردم از خدمتت شما دبیرستانی هستی، ظاهرا ندیدی پاسخ ندادی. لطفا بی اینکه هویتت فاش بشه مشخصات سنی سوادی ات را بفرما.