وقتی دلگیییییییییییری و تنها،

غربت، تموم دنیا،

از دریچه قشننننگ،

چشم رووووووووشنت، میباااااااااااااااااااااااره!

ابی، خاک بر سری بی مقدار!

ارجاع به اینکه این نفهم یک عمر عر زد، تهش نفهمید که ولو خود بی شعورش بی فهم سیاسی زر زر می کنه، اما پشت تمام این ترانه ها موضع های سیاسی بوده. باورتون نمی شه حتی تک به تک آهنگ هایی که همین داریوش کون ده خوند! فقط باید یکی باشه به لحاظ تاریخی بشینه زاده شدن این آهنگ ها را با وقایع سیاسی روز کنار هم بذاره بعد ببینه مثلا داریوش دیّوث وقتی می خوند>

تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش

من به فکر یک اتاق اندازه تو واسه خواب

این داشت اندیشه های کثافت کمونیست ها را تبلیغ می کرد و با مقاصد متعالی شاه که در جهت به روز کردن و نو کردن مملکت بود با ساختن ساختمانهای بزرگ و مرتفع، مبارزه می کرد. حالا کثافت اومده کنسرت می ذاره مردم را خط می ده شغال!

بطور کلی یک چیزی را از فضای مجازی دیدم و می پسندم، این پیرمردها را نشون می ده که به بدبختی و فلاکت یا کنار خیابون منتظر تاکسی اند یا تو صف تحصن و غیره اند، و زیرشون می نویسه این همون شاشوهایی هستند که انقلاب کردند، به اعمال خودشون گرفتارند! و این کاملا درسته! طرف یا انقلابی بوده، یا لال بوده! در هر دو حال به بروز این فاجعه کمک کرده و الان باید تاوانشو بده،

و می ده!

کما اینکه ماها در حال حاضر بذر آینده خودمونو داریم می کاریم.

محرم در پیش است. کارناوال دارید. با قاتلان و تعزیه گردانها هم لباس می شید و تو صف از دستشون شربت و نذری می گیرید و به اباطیلشون گوش می کنید در حالی که بروز روزآمد و به مراتب خشن تر و معصومانه تر و وحشی تر همون وقایع را هشت ماه قبل دیدید و لال شدید،

تو خونه تپیدید و منتظر شدید که از خون بقیه، آرامش ارتزاق کنید...

بماند به شمای عامل مزدور که خودت بانی جنایت شدی! وگرنه چهارتا جنازه شاشو زورشون به این کارها نمی رسید.

منتظر شدید...

نه عزیز دل.

ریدید!

ریدید!

و یقین دارم امسال باز هم با شور حسینی که می گیرید، می رینید! به تمام خونهایی که برای خاطر شمای گوساله ریخته شد. ستمهایی که کشیده شد. زندانهایی که اعمال شد. ناپدید شدنهایی که همسایه ات فهمید و تو دو دستی چسبیدی به توله سگت و خدا را شکر کردی. نوبت، نوبت شماست برادر! جوان همسایه را کشتند، مادرش را هم به زندان بردند. الان، نوبت آشیانه توست!

من هر بار سر کاسه توالت که می شینم یاد معلمهای تاریخم می افتم. به جان خودم راست می گم. سید شهاب فلانکی و حمزه علی بهمانکی!

این دو تا را یادمه که در ایام جوانیشون چطور تو کلاس تاریخ رژه می رفتند و بوقچی تفکر حاکم بودند. ای خاک بر سرت که تو معلم تاریخ من بودی!! ای خاک!