بشقاب
امروز هیچ مفید نبودم، هیچ!
تقریبا تمام صبح دستم بند بود به رفع و رجوع یک اشکالی تو برنامه ام. غلط جواب می داد بیشعور. آموختن بی معلم و تجربی شاید ماندگارتر باشه اما هزینه اش خدایی خیلی زیاد است. سر ظهر فهمیدم چی شد ولی واقعا ارزشش را نداشت اونهمه وقت...
ناهار، هی معطل کردم که بقیه بخورند برن و تنها باشم. دوست دارم اخبار را اون موقع مرور کنم راستش خوشم نمیاد مردم معذب باشند بخاطر غذاهاشون. دخترها، در واقع زنهایی که از ناهارخوری مشترکی باهاشون استفاده می کنم، پرتغالی اند. به غایت بی سلیقه در غذا پختن و کون گشاد تشریف دارند. جوانا که هیچوقت هیچوقت هیچی بجز سوپ نداره. مطلقا نداره. همیشه یک کاسه سوپ داره که حالا یکروز زرد است یک روز یکم قرمز، با نون می خوره. ریتا، حجم غذاش تقریبا یک چهارم یک پرس غذای درست درمان است. متنوع هست، میوه همیشه داره، اما اونم سه قاشق برنج داره، گاهی دو سه تا تکه چیزهایی که از سوپری خریده سرخ کرده. بعد غذای من، ...
بهرحال، برخلاف برنامه ریزی من با هر سه تا با هم رسیدیم و خب پهن کردیم و باز بشقاب من شد ماجرا. بخصوص که یک بشقاب چینی مستطیلی هم اونجا دارم که توش میوه می خورم و ناهارمو بجای اینکه تو پلاستیک گرم کنم می ذارم تو اون، و خب خیلی فرم غذا را قشنگ می کنه. وحشتناک قشنگ می کنه در اصل! امروز روم نشد از کتلتم عکس بگیرم ولی از من بپذیرید که فوق العاده زیبا بود بشقابم. حین کار ریحانه اومد و اون دیگه بلند بلند ماجرا را کشید وسط و خب به همه شون تعارف کردم و یک جورایی معذب راستش، ناهارمو تمام کردم.
خجالتی است بچه ام.
برگشتم سر کامپیوترم، نمی دونم چرا حواسم نبود که کی، زده ام هرانچه از صبح درست کرده ام را پاک کرده ام!!
یک عالمه ازدکمه گه خوردم استفاده کردم اما پیدا نکردم گویا حواسم که به جایی دیگه از برنامه بوده خودم زده ام بخشهایی ازش حذف کرده ام. دیگه ناچار بستمش و از نو!! اینبار چون می دونستم کجا چه شکری خورده بودم زود درست شد ولی، خسته شدم. بعدش به شدددت خوابم گرفت!! رفتم با رفقا یک نیم ساعتی تو حیاط گپ زدیم. بعضی ها واقعا یک موهبت درونی ای دارند که آدمها دوست دارند دورشون باشند و باهاشون صحبت کنند. درست بر خلاف من که همه ازم فرار می کنند. یک پسره از دانشگاه شریف اومده بود داشتند بهش می گفتند کجا بره و چه کار کنه و و الخ معدل هجده از شریف، اومده پرتغال طفلک! تازه گویا بی پول هم بوده و می گفت یک مدت تو یک شرکتی رو به روی ما کار می کرده و از فشار کاری می گفتند و الخ... چیزی که هر بار بهش فکر می کنم مو به تنم سیخ می شه. من واقعا نمی تونم کار اداری بکنم گمونم! گشاد کرده ام. امروز خوابم که گرفت خاموش کردم اومدم. ولی خدایی اینقدر خوابم میومد تو اتوبوس واحد یک عالمه بار بیدار شدم فهمیدم کله ام افتاده رو شونه ام!! چه خبره مگه بار می برم؟
پیر شده ام شاید...
تو اتوبوس یک چیزی به فکرم رسید عرق شرم نشوند به بدنم! داشتم فکر می کردم فلان فرمول که تو گزارشم نوشتم غلط است، نکنه خودم اشتباه کرده باشم. تقریبا مسجل بود برام که اشتباه کرده ام. نمی دونم چرا لگاریتم مجموع را با جمع لگاریتم برابر کرده بودم. این تو ذهنم بود و از خجالت پیش خودم آب شدم. الان اومدم با کردم فایلمو می بینم نه والله اون از فکرم رد شده بوده اما هرگز ننوشته بودمش. یعنی اشتباه نکرده هم برای ما عذاب وجدان میاره اینقدر تباه. مومنین می گن فکر گناه هم گناه است! مغزشویی مسلمانی! شایدم درسته البته. نمی دونم.
یک عالمه خوابیدم. و الان، باید این متن قشنگمو این سه روز تمام کنم و دوشنبه عین بلای آسمانی بندازم تو تنبون خانوم چی!! هفته دیگه ترم تمام می شه و من اگه بتونم این درسمو هم ثبت کنم، خیلی ترم پربازده ای می شه عملا.