از ساعت سه تا چهار فقط حرف مفت زدیم با رفقا تو حیاط. پشیمانم به جان تو.

عصر گفتم سر راه برم زیره و خرما بخرم. خرمای خوب اسرائیلی کیلویی 15 یورو است. خریدم رفتم ایستگاه اتوبوس، باید ده دقیقه منتظر می شد.

درست نه دقیقه اش گذشته بود که پلیسی که سر خیابون بود موتورش را هل داد و خیابون را بست!

اتوبوس سر وقت رسید، راهشو کج کرد و رفت!!

پیاده راه افتادم سمت ایستگاه بعدی. یک تظاهراتی بود بسته بودن یک مسیرهایی را. تو ایستگاه بعدی رسیدیم به هم، اما اونو هم بسته بودند و تو یک خیابون دیگه ای داشت می رفت اتوبوس.

تظاهرات را دیدم. نمی دونم چی بود. طبل و آواز و شعار بود. یکم دیرتر از اتوبوس مزبور رسیدم به ایستگاه سوم! از جلوم رفت!!

هرچی چراغ عابر پیاده بود قرمز شد جلو پام

تهش هم رفتم تو سوراخ مترو و با مترو اومدم و کلی پیاده اومدم و بالاخره لاشه ام رسید خونه.

چرا اینجوری می شه گاهی اوقات؟!!