یک همسایه نو اومد برام
یک حوله که بسیار شبیه پارچه های عربی است انداخته رو نرده تراس. یک جفت کفش مردونه خسسسسسته پارچه ای هم تو تراس است.
به نظر نمیاد خیلی خوش شانس بوده باشم. کسی که رخت آویز نداره، به نظر میاد از اصالت فرهنگ عرب باشه، احتمالا آفریقایی با توجه به سایز کفشش، و اینکه کفش خسسسسته و رو به زوالی پاشه،
خدا کنه فقط سر و صدا نداشته باشه! گور بابای تمام ایل و تبارش!
رفتم فروشگاه چینی. سوزن خریدم که کفشمو بدوزم. خیلی گرم است و من هنوز جسارت مدرسه رفتن با شلوارک را ندارم. می خواستم شلوار پارچه ای بپوشم دیدم کفش ورزشی مناسبش نیست. دیگه یک بسته سوزن خریدم که یک ترمیم به کفشم بکنم و پا کنمش. حالا می بینم نخ ندارم. می دونستم ندارم ها، ولی اونم در حد دوک داشت فقط نخریدم که یک چند رنگی بلکه بخرم.
کارت اتوبوسم را این ماه تمدید نکردم. فکر کردم ماه تعطیلات است و خیلی جایی نمی رم، موردی سفر می خرم. چقدر هم سخته. و چقدر هم خوبه که آدم عادتهاشو بشکنه! مثلا امروز دیدم ای وای اگه بخوام سوار اتوبوس بشم باید 1.5 یورو پول بدم!! کلی پیاده گز کردم! نه بخاطر 1.5، راستش، از جمله حس هایی که زیاد میاد سراغم اینه که مگه خوشبختی ای بالاتر از این می شه که حس کنی تو کارتن ها داری زیست می کنی! شما کارتن پت پستچی را یادتونه؟ می تونید تصور کنید محیط زندگی شما اونه؟ همونقدر سر سبز، تمیز، همه چیز به جا، انسانی، قشنگ...
قشنگ بود. امروز از صبح بارون می بارید. عصری یک حس پاییزی قشنگی داشت. سرد و باد و نم و آفتاب تو هوا...
یک جور وحشتناکی گشنه ام می شه. مریضی ای که طی کردم بسیار شبیه کرونا بود! لرز، تب اندک، عرق کردن در حد خیس شدن، درد حدقه چشم و بالای مغغغغغغغز! گرفتگی گلو، سرفه ها، عطسه ها، اصلا یک وضع فلاکت باری بود که نگو. به نظر می رسه ردش کرده باشم هرچند، ییهو می یاد نامرد... این گشنگی هم انگار از همون قماش باشه! ییهو می گیره!