در بهترین حالت،
حس گیاه بودن دارم!
حس علف!
من به سختی و بی معلم، آموختم در این دوره تحصیلاتم. خیلی دشوار. خیلی در عین حال شیرین، خیلی عمیق و بنیادین، منتهی، خیلی یواش، خیلی دشوار...
می گم حس علف بودن می کنم، صبح تو تخت دراز بودم یک چیزی می خوندم برای چندمین بار که حس کردم ای بابا، این قضیه هم مشابه فلانه چیز هستش ها. حالا ریاضی اش را نمی گم این کنجی نمی فهمه اذیت می شه بنده خدا. منتهی، جالب بود برام. حس گیاهی را داشتم که همینجوری، بیخودی بیخودی، بی انتظار، یک غنچه ای یک جایی اش شکفت و گل داد! اثر رنج سالیان، نگم بیخودی. منتهی یک وقتی که از اضا همون وقت شاید کار خاصی هم براش نکرده اای گل می کنه، و این حال می ده بسیار....
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:6 توسط مسیح
|