جوع
این هنرهای تجسمی هست،
این مفهومی کار ها،
اینها که هرچی زیر و روشو نگاه می کنی می بینی یک ناهنجاری است بی هیچ قاعده و نظم و منطق و هدفی،
صرفا یکی، موفق شده بجای اینکه مثلا بره جنگ راه بندازه، بره معتاد بشه، بره بزهکار بشه، این تونسته خودشو کنترل کنه، بشینه خونه اش، با رنگ، با وسایل، با مواد ارزشمندی که اصلا دید و بینشی نسبت به ارزش خامشون نداشته، یک گهی علم بکنه، بعد هم ببره بذاره یک جایی بقیه بیان هی نگاه کنند ببینند خدایا این چی می خواسته بگه...
به نظرم می رسه ما، در همین لحظه، دقیقا در بطن یک دنیای مجسم از همین تفاله های ذهنی زیست می کنیم!
وگرنه هیچ مدلی امکان نداشت اینقدر بی ریخت باشه و عجیب و بی منطق و مهوّع!
پریروزها یک درخت دیدم، بلنننند، باور کنید تنها چیزی که به ذهنم می آورد همین بود. تصور کنید، اصلا چطوری من وصفش کنم اینو! یکم خمیر مجسمه بردارید لوله کنید بعد تکه تکه کنید بعد یکی تکه ها را عمود کنید بجای تنه، تمااااااام لوله های باقیمانده را بچسبونید سر این لولهه بعنوان شاخه! بعد هم تمام را سرچین کنید! یک چیزی بی مفهوم تر از کلم بروکلی، منتهی برای درخت! عوضش، درخت زیتون، یک تنه داره شصت ساله، ییهو تمام می شه یکمشت شاخه که نسبتشون به تنه نسبت مو به کله آدمیزاد باشه، روش سبز شده، بعد تازه زیتون هم داده!!!
اصلا انگار هرخری هرچی به ذهنش رسیده را کشیده داده کوره پز خونه، اونها هم براش ساختنش، الان هم کلکسیون نمایش اون ناهنجاری هاست!
به همین برکت قسم!
وگرنه مگه می شه یک جونوری از همونجاش برینه که تخم می کنه! خود بشر، مجرای تولید مجددش با مجرای شاشیدنش مشاع شده! اینها اصلا ظرافت نیست! اینها مسخره بازی است به نظرم. تو دنیای زیرآب که دیگه وحشتناک!! اصلا یکی و ده تا نیست که من وصفش کنم! یکی با گوشش می بینه اون یکی از دهنش می رینه اون یکی دیگه ده ردیف دندون داره وووووووو
دارم فکر می کنم ناهار برم رستوران امروز. دلم ماهی کباب می خواد منتهی بعید هم می دونم ماهی کباب کنند اینها! یحتمل برنج و لوبیا سیاه را سوا پخته اند، یک ملاقه از هر کدوم می ریزند کنار هم، ذوقشونم می شه که غذاست...