بالاخره بعد از مدتها، صبحانه خوردم امروز.

گردو خریدم دیروز، تشویقم کرد به صبحانه خوردن.

خجالت آوره منتهی یک چیزی خیلی وقتها یادم میفته، می گم که بلکه از یادم بره. مهندس بودم، در فلان شرکت. فلان همکارمون صبحانه آورده بود سر کار و من یک لحظه متوجه شدم که یک چیزی با تنظیمات پیش فرض من نمی خونه. دقت که کردم دیدم ایشون سه یا چهارتا گردو داره! یک چیزی که با ذهنیت گذای من، تعارض داشت!! با فقری که در نهاد من خونه کرده بود! با این پیش فرض که یک بچه، یک گردو!!

واقعا چرا؟؟

از بابای من باغ گردو به جا نموند، منتهی، اونقدر ازش موند که یک آبادی بالا کشیدند و هنوزم هست. بعد، چرا باید همچین چیزی تو بطن و ناخودآگاه ذهن من باشه که انگار بیش از یک گردو خوردن، اسراف است؟

آدم، گاهی خییییییلی دلش می سوزه برای خودش!

گاهی، چیزهایی یادش میاد که فقط از سر درد، مادر و پدر خودش را هم فحش می ده! و به یقین اون فحشها به وجود و به روح اونها می رسه!

چرا اگه کسی بلوغ بچه دار شدن نداره، بچه میاره!؟

واقعا چرا؟