نیمه شب، یک و ربع بامداد، تقریبا.
پرنده ها بیرون مشغول جیک و جیغ اند...
یکی داره با صدای کم، فیلم می بینه انگار...
من، تا جای خوبی پیش بردم جدولی که لازم داشتم را...
وقتی از زمان انجام آزمایشها می گذره و آدم یادش می ره چه شکری خورده، خیلی سخت می شه که کار کرد با داده ها. نمی دونم چطوریه هر مدلی هم که ثبت و ضبط کنی آخرش یکسال بعد که برمیگردی به اطلاعاتت می بینی همه چیزهای لازم را یادت رفته و ننوشته ای، عوضش یک مشت اطلاعات بیخودی را ثبت کرده ای.
امروز صبح چهارتا رون مرغ خریدم. کلی اذیت شدم تا پوستشونو کندم و گذاشتم فریزر الان. شام، کباب دیگی درست کردم. خوشمزه شده بود. شبها خیلی زود شام می خورم و یک جلسه در هفته هم که باشگاه می رم، یکم شکمم خودشو جمع کرده به نظرم. بدم میومد ازش.
تا رفتم ظرف بشورم کلی منتظر آسانسور شدم. بالاخره اومد. یک دختر فرانسوی طبقه بالاست که این عمیقا تمرکز داره. تاحالا دو مرتبه شده از آسانسور پیاده شده کلی راه رفته بعد فهمیده که طبقه را اشتباهی پیاده شده و برگشته. جالبی ماجرا این بود که آرایش کرده بود و پشت چشمشو رنگ کرده بود و داشت می رفت جایی. و من این زیست شبانه را نه فقط تجربه نکردم، که اصلا نفهمیدمش، متاسفانه...
هیچکس هم نیست که بشه ازش پرسید ماجرا چیه. می رن کجا؟ چکار می کنند؟ چی می خورند؟ بعدش چی می شه؟ کمبریج که بودیم دو سه شب رفتیم پاب. تصور کن رستورانهای بزرگی که جمعیت انبوهی توشونه، زیر سن قانونی را راه نمی دن، ملت اونجا شام می خورند مشروب یا آبجو می خورند بعد اینقدر آدم هست و اینقدر همه با فریاد با هم حرف می زنند که دل ازحلقت می خواد بیرون بیاد. فشار روته تمام وقت تا بالاخره بیای بیرون و بگی آخیش!
آخییییییش!
تو کرونا هم یکبار با روبنز و ژسه رفتیم بیرون. ماها گواهی و تست نداشتیم و راهمون ندادند ولی از بیرون که نگاه می کردی همون وضعیت بود و یک عالمه آدم درحالی که هرکدوم یک تغار آبجو دستش بود جفت جفت و گروهی ایستاده بودند و خودشونو تکون تکون می دادند. به نظرم آنچه مهم رسید، وجود یک دوست همدل بود بیشتر، تا محیط...
بریم لالا. خسته شدم. پرنده ها هم خفتند... فیلم یارو هم انگار به انتها رسید...