بعنوان یک مهندس سالها تو کار ساخت و ساز هم مشغول بودم من
بعد همیشه یک چیزی که خیلی بهم زور می گفت این بود که تا وقتی ساختمان تو خاک و خل بود و کثافت کاری و آجر و سیمان و زشتی کار عیان بود، ما رئیس بودیم و تحویلمون میگرفتند، منتهی همین که یکم بنا شکل می گرفت و می رفت رو به انتها که بر و رویی پیدا می کرد و گچ سفیدی می شد و نما شروع می شد و در و دیواری براش ساخته می شد، دیگه تقریبا و خیلی محترمانه ما را راه نمی دادند توش!! اکیپ میومد می رفت داخل در را هم می بست مشغول کار خودش بود ما هم خدایی دیگه کاری نداشتیم بعد کلی اجناس گرون و ریزه میزه تو دست و پا بود از شیرآلات و سیم و کلید پریز و الخ، که طبعا باید در بسته می بود که دزد نزنه و خلاصه به من خیلی بر می خورد که فقط برا ککه کاریها من هستم، وقتی تمیز می شه مجوزی برای ورود حتی ندارم. بماند که تکمیل که می شد دیگه خود پیمانکار و بقای کثیف ها را هم راه نمی دادند و می دیدی چندتا در و داف میان و می رن و به قول نادر نادرپور تو شعر بت تراش،
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد، خلاصه ما را انداخته ای دم پا و سمّ خویش! می گم یعنی دیگه کلا بعدش اگه قسم جلاله می خوردی که اطلاع داری تو کدوم ستون این بنا چند تا میلگرد رد شده، نه برای کسی مهم بود، نه حتی موضوع جالبی بود!
حالا
الان بعد از یک عالمه تست که دارم گزارش می نویسم یک چیزهایی در میاد از توش عینهو همون ساختمانی که از لای خاک و خل در میومد با این تفاوت که اینبار، این مال منه!! تمامش مال منه! و من می دونم چی به کجاشه!! و این حس خوبی می ده بهم، از کارگر بودن، به مالک بودن در واقع!