پریروزها با خواهرم چت تصویری کردم، تو ایران
از هر دری سخنی، یک جا که داشت پز ایران را می داد و دما و الخ دوربین را برگردوندم که اونم بیرون را ببینه و دیگه یکم باقی چیزها را هم دید از جمله هیتربرقی ای که سیمشو کشیده بودم تا تو تراس و داشتم رون مرغ می پختم داخلش.
با کلی تعجب ازم پرسید هیتر است؟!
این طفلک فکر کرده واقعا خارج، خیلی خبر است! حداقل فکر می کنه که ماها مثلا اجاق گاز بهی داریم و یخچالهامون همه بوش است و اتوی دلونگی به لباسمون می زنیم و نمی دونم، ظرفشورمون فلان مارک خارجی است. خب آره اینها هست منتهی، والله بالله اینجا یا بر اثر فقر یا بر اثر فرهنگ یا بر اثر آموزش، به مراااااتب متفاوت از ما زیست می کنند کما اینکه یک فنجون قهوه که می خرند و خدا شاهده کلش یک قلپ است را نیم ساعت طول می دن و از هر قطره اش لذّت و رمقشو می کشند و همینطور از باقی چیزها...
جالب بود. یک لحظه جا خورد که من، با اینهمه اهن و تلپ، با اون زندگی ای که ایران داشتم، در حد خودم صد متر خونه داشتم بهرحال، من چطوری الانه تو یک اتاق، با یک هیتر، روزگار طی می کنم...
منتهی رفقا،
گفتا کجا خوش است گفت آنجا که دل خوش است!
دلتون خوش باشه، هیتر هم نبود، نبود بخدا.