یک و نیم عصر است.

من جونم در حال بالا اومدن است.

اگه خونه بودم حتما می خوابیدم یکم. نمی دونم این پائولا خانوم تونست با تمیز کردن کف اتاقم خودشو ارضا کنه یا نه هنوز. کاش عکس گرفته بودم قبلش.

با سیروس حرف زدم. می گه دو تا دانشجو از ایران آوردم. هر دو با بورسیه. راستش منم به هرکی تونستم گفتم یا پیغام دادم که بیان منتهی مطلقا هیچکس! یعنی کلا آشناهای ما همّت جابجا شدن ندارند. حتی دخترهای آشنا، اینقدر خسسسسسسسسسسسته اند که می گن بیا ببر!! همینقدر تباه! انگار سیب زمینی اینجا کمبود است، باید برم از اونجا بیارم که تازه هر روز هم خون به دلم کنه و دلش تنگ باشه و خرجش از دخلش بالا بزنه و الخ.

تف به این شانس سرجمع می دونید، تف فقط!

این عربه، منصور مصری یک شلوار سنبادی پاچه کوتاه پوشیده اومده مدرسه. فکر کنم تشکیلاتش توش رها است کلا. گفت ازمصر خریده. شاید اگه اینجا هم بود منم یکی می خریدم. تنبونی که پا می کنم را از دبی خریدم. از این تنبون های سفید عربی. یکم لک روغن شده فقط وگرنه عالیه.

یادم یکسری خانوم مون با ساپورت گل گلی اومده بود مدرسه، خط هلو اش پیدا بود قشنگ! فقط هم همون یکبار اونجوری بود. فکر کنم کم کم فهمیدند ماها بی فرهنگیم. البته خدایی مراعات میکنم من.