خب واقعیت اینه که من از شدّت تنهایی تقریبا دارم خفه می شم!
معنی اش این نیست که اگه کسی بود خفه نمی شدم، نه! بعنوان یک جانور خود تخریب گر، اگه کسی بود هم از حضورش حس خفگی میکردم!
من دقیقا می فهمم چرا منصور مصری دیگه زود از خونه اش میاد سر کار و حتی ناهار هم نمی ره خونه و خیلی کار میکنه. اصلا نکنه راز پیشرفت پس از تاهل هم همینه که دو نفر چون جای امنی ندارند که توش ولو بشن و لش کنند می زنند به کار کردن و نتیجه اش می شه پیشرفت؟!
چه گرفتاری ای است این زیست بشر.
دیشب رفتم ظرف بشورم این حسین آقا بوشهری اونجا داشت همبرگر سرخ می کرد. رفته شنبه بازار میوه و سبزی را پیدا کرده و هفته هفته انگار خرید میکنه و خوشحاله. من بعد از چهار سال هنوز نمی دونم کجاست! می پرسه باشگاه کجا هست بهش آدرس می دم می گه رفتم اینجا را نبود! در واقع درست هم رفته منتهی یکجا باید یکم شل میکرده، نکرده و نتونسته ادامه بده.
میگه تو عسلویه کار میکرده و حقوق وموقعیت بالایی داشته که ول کرده همه را و برگشته که یک کشور خارجی اقامت بگیره. لیست آدمهایی که می شناسه اینجا را که نام می بره، می بینی خیلی، خیلی خیلی بیش از آنچه که معمول هست می دونه! حالا اینکه اینها را حسب اون خلق و خوی گرم بوشهری اش دیده و به خاطر سپرده یا حسب شغلش، یا حسب ماموریتش، باید دید. خدا میدونه.
گفت بیا اتاقم. من دیدم بساط خاله بازی می خواد جور بشه گفتم من مثل خدا، تنهایی را دوست دارم! یعنی قبلش حرف شد که باقی ایرانی ها کجا هستند گفتم خب ممکنه رفته باشند بهرحال یا درسشون تمام می شه یا دوست دختر پیدا می کنند می رن که همینجا شاخکش چسبید و دهنش آب افتاد و داشت می پرسید که چی و چطور گفتم من نمی دونم سرم نمی شه خودمم ندارم ولی صرف یک گزینه ممکن برای از اینجا رفتن گفتم. بهش گفتم من عین خود خدا تنهایی زیست می کنم. دیگه بعد که دعوت کرد بهش گفتم یادت باشه من خدا ام!
بچه کونی! واقعا چه لذتی در مکالمه و همکلامی با یک نر نهفته؟! من اگه مونث بودم هم حتما همجنس گرا می شدم! زوری!
والله. حیفتونه!