از روزی که نلسون سر تکون داد، گفت منصور دیگه اون اتاق خودشو هم نداره حتی که بتونه توش ولو بشه و استراحت کنه،

بخاطر ازدواج،

از اون روز،

دیدم به ازدواج عوض شده به مولا!

کار ندارم ازدواج این خیلی بد بوده،

شما فکر کن یک ازدواج خوب اصلا!

دیگه اون اتاق، اتاق خواب نیست که لامصّّب! اتاق کار است!

مداااام باید عرق بریزی توش!

خب مریضی بابام جان؟ بگیر بخواب!!