من اومدم کتابخونه که خنک باشه، همون طبقه اول یک عالمه میز خالی بود، نشستم رو به روی پله ها. دلیل خاصی نداشت.

یکم که گذشت عرفان اومد. طبعا ایرانی است این پسر. حواسم به کار خودم بود منتهی موج نگاهش را گرفتم و سر برداشتم. چشم تو چشم سلام کردیم، مشکلی با هم نداریم، نیومد سمت من، رفت یک میز پشت سرم نشست و الانم می بینم نیستش.

باز زمان گذشت.

یک موج نگاه دیگه، اینبار مال دوست دختر فالستو بود. اهل برزیل. اینم از گرمای تو ساختمان خودمون گریخته بود. حالا تفاوت رفتار را ببینید.

این اومد پای میز من

سلام کردیم

سرپا یکم حرف زد

درحالی که شاید هشتاد درصد میزها خالی بود و می شد که بره یک جای دیگه پهن کنه بساطش را، گفت می شه اینجا بشینم؟ و بعد نشست رو به روی من، وسایلشو باز کرد و الانم سرش تو کار خودشه...

ما، چقدر عقب مانده ایم اما!

چقدر خونسرد!

چقدر نچسب!

چقدر جا داره خجالت بکشیم از خودمون!

یک بوشهری میاد خوابگاه می خواهیم تخمشو بکشیم که چیه به ما سلام کرد!

خخخخخخ!

به جان خودم این یکبار دیگه بیاد در بزنه من می کشمش تو اتاق و خفه اش می کنم! گفته باشم! این زرت و پرت ها را هم برای شما می گم من حوصله کسی را ندارم، مگر اینکه جنس مخالف باشه و آآآآآآآدم!

عرفان یک شلوارک پاش بود با دو قلم پای پر پشم سیاه و قدی کوتاه. این بنده خدا یک شلوارک کرم داره و یک تی شرت گلبهی یا بهتره بگم صورتی.

خدایا ما چقدر عقب مانده ایم ؟!