فکر کنم امروز یا دیروز شاید روز پزشک بوده است. از اونجایی می گم که دکترپیمان هی استوری می ذاره که خانوم دکتر فلانکی کادو داد آقای دکتربهمانکی کادو داد. داشتم فکر می کردم به کادو دهنده ها. با این پیش زمینه که ذهن من خراب است، این فرضیه ها را می شد دنبال کرد بین آدمها:

اول اسامی ای بود از آدمهایی که یا آقا بودند یا با اون قطار از القاب و مسوولیت هاشون به نظر میومد دنبال خود پیمان نیستند، منتهی جای خوبی برای تبلیغ خودشون پیدا کرده اند. هرچی باشه پیمان دکتر خوش نام و موفقی بوده و به هر طریقی کسی از اون قشر بتونه یک عکسی باهاش بگیره، برای اون طرف مایه مباهات است.

اینها که می گم فقط از فکر مریض من است و خوشبختانه پیمان هم وقت نداره اینجا بیاد.

باری. یک دسته از ایشون و کانال تلگرامی اش استفاده می کنند که تبلیغ آزمایشگاهشون و دم و دستگاهشون بشه عملا، و یک عده دیگه، خانوم دکترها و مربی ها و همکارهایی که به لحاظ جنس و سن، به نظر میاد مشتری خود دکتر اند! کادوها به نوعی تلاشی است، کرمی است بر سر قلّاب برای شکار دکتری خوش آتیه و خب، جالبه که قشر کادو دهنده از مربی ورزشکار با بدن رو فرم و ردیف بود تا خانوم دکتر فلانکی متخصص فلان و بین این جماعت تک و توک هم بندگان خدایی که بخاطر همّت بلند و نظر بلندشون باید بهشون تبریک گفت چون در عین حال که هیچ ملاحت و جاذبه ای نداشتند و از سیما تا قد و بالا تا هر معیار دیگه ای کاملا یک آدم عادی بودند، و البته همه بهتر از من، اونها هم لابد در حد وسع خودشون یک تلاشهایی کرده بودند و پیشکشی هایی تقدیم کرده بودند، چه بسا گران سنگ تر از افراد اسم و رسم دار...

یک گاهی که براش شکلات و خوردنی میارند یادداشت می ذارم که پیمان اینها معلوم نیست چه ورد و دعایی به این خونده باشند، نخور پسرم! بده به فقیر! اونم می خنده فقط! دو سه هفته ای یکبار!

خاک بر سر من کنند اما! برا من هیچکس هیچوقت هیچ تلاش نکرد!

مطلقا نکرد ها! هیچکس!

یادمه وب داشتم، خیلی سال قبل، یک خواننده ای نوشت که برای عشقش ترتیب یک سفر را داده که بره چند روز فلان جا ریلکس کنه! من باور کردم، و حالا اگه دروغ هم بود ولی بازم مطرح شدنش تو وب می تونست به خیلی ها تذکر بده که بابا، سیب زمینی ها، ملت در تکاپو اند، برای بدست آوردن آنچه می خوان تلاش می کنند، هزینه می کنند...

چرا فقط سیب زمینی به پست من خورد اونوقت؟ یارو هتل و بلیط خریده فرستاده برای زیدش که بفرما برو حالشو ببر! الانه پیمان را درسته سالی یک مرتبه شاید باشه اما بهرحال ولو یک کارمند ضعیف در حد وسع مغزی و مالی خودش تلاش می کنه که تصاحب کنه بعد ماها، انگار بگی تیغ کنار دیواری بودیم تو کوچه ای که بزغاله هم حتی نداشت! والله!

اوف بر شما،

تف بر ما!!

البته اینم اضافه کنم که من شعور پذیرش هدیه و محبت دیدن هم نداشتم. اینو یکی از عزیزترین آدمهای زندگی ام، بهم اثبات کرد، بارها! خواستم بگم فکر نکنید با آدم نرمالی هم طرف هستید ها، این آدم شعور هیچی را نداشت! هیچ شعوری نداشت، و سوخت همه فرصتها!

یاد یک چیزی دیگه افتادم امروز می خوندم نوشته بود اگه کسی با بابا مامانش قطع رابطه کرده است، هی نرید بیخ گوشش وز وز کنید که بزرگترند زشته احترامشون واجبه پس فردا می میرند حسرت می خوری. نه. رفتار بچه ها از وقتی مستقل می شن بازگو کننده زخمهایی است که در کودکی از دست همین والدین خورده اند! وا بدید!

و چقدر به نظرم حرف درستی اومد!