شوسه سپاسگزار
آخی، خدا براش خوش بخواد، یک عزیزی بود، این همیشه دغدغه اش این بود که می گفت من جاده صاف کنم برای بقیه!
خدایی هم خیلی صاف کرد جاده را،
منتهی،
کسی پشت سرش از این جاده شوسه رد نشد!!
جاده ای بود به دهی خراب،
بی امید گنجی نهان...
کسی تخم نکرد ازش رد بشه
تا جاده سرشو کشید و کشید و اومد پرتغال...
تا کجا برسه به انتها!
انشاالله سر پا!
پی نوشت:
اینقدر سنگلاخ بود این جاده که یکی دو سه نفری هم اگه نیت کردند گذر کنند ازش ،همون میانه راه چنان فرسوده و داغون شدند که نرسیدند به انتها!
همچین گهی بودم من
و کماکان!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 23:8 توسط مسیح
|