خیلی روز خوبی می تونه باشه هااااا!
صبح، رفتم که نون بخرم. گشنه ام بود شدید دلم قار و قور می کرد ولی خب هیچی هم نبود که بخورم.
تو مسیر، یک اسکناس 5 یورویی پیدا کردم. خیلی اینور اونور را نگاه کردم کسی نبود. دیگه منم گذاشتم جیب مبارکم. اینجا به ندرت، بسسسسیار به ندرت می شه رو زمین پول پیدا کنی! حتی پولهای بی ارزش مثل یک سنتی که سکه های مسی خیلی کوچیکی هستند، تو انگلیس خیلی می دیدم ولی اینجا نه. اینجا شاید دو مرتبه دو تا سکه در همون حد رو زمین دیده ام، این پنج یورویی که امروز برداشتم، یکبار هم پای صندوق فروشگاه یک پنج یورویی خیلی تا شده رو زمین بود که اونو دادم به صندوقدار. مثل پولهایی که برای روز خیلی مبادا کله تا زده بودند تو یک سوراخی تپونده بودند و یک لحظه افتاده بود از جیب یا کیفشون. طبق معمول چیزی که می ذاری برای روز مبادا، دقیقا در همون روز مبادا به کارت نمیاد، تازه اگه روز مبادایی باشه!
خدا بیامرزه بابای ما هرموقع ازش چیزی می خواستی که یکم بیش از خرجهای معمولش بود نمی داد! هیچ مالی را به اسم هیچ فرزندی نکرد! مطلقا هیچی. ته استدلال و فکرش این بود که می گفت دالون مرگ دراز است! همیشه فکر می کرد ممکنه پیری و از کار افتادی طولانی ای داشته باشه و تصور احمقانه اش این بود که ممکنه تحت اختیار بودن اموالش، باعث بشه احترامش حفظ بشه یا بهش رسیدگی بشه و بچه ها دورش باشند و یا شاید در صورت لزوم به انجام هزینه های سنگین، خودش بتونه تامین کنه برای خودش...
نشون به اون نشون از روزی که خوش و خرم برای خودش پاشد لباس پوشید رفت تو کوچه قدم بزنه، تا روزی که رو شونه های ما مشایعت شد، کمتر از ده روز شد! از خوشبختی های یک آدم است البته ایکاش برای من این بازه به یک روز هم نکشه! سه سوت! منتهی، می خوام بگم اون دالون دراااااااازی که بابام می گفت، خیلی زود طی شد!
خلاصه اینکه امروز، واقعیت است. و کسی بیشتر از امروز، هیچی نداره!
مطلقا هیچ!