رفتم آشپزخونه،

عطر خوش ماهی سرخ کرده میومد.

خیلی فکر کردم که چیه این عطر، دیدم عطر روغن سوخته است که در همه مواردی که ماهی سرخ می کنی روی می ده. بعیده عطر ادویه باشه.

آشپزی این دختر کامرونی، مریم را می پسندم. باز امروز چهارتا قابلمه مفصل رو گاز داشت و یک عالمه هم پخته بود. یک آقای سیاه ترکه ای از بیرون اومد و یک بشقاب را چنان پر کرد که از کله اش می ریخت، بعد اینقدر اینو تو ماکروویو داغ کرد که فکر می کردی غذا برای اسفل السافلین جهنم است و باید هیکی می خوره تا فیها خالدونش بسوزه! منتهی بعد نشست به خوردم. گفتم همینه اونقدر سیاهی خب! آتش می خوری لامصّب!

بهرحال. چون من همیشه نق می زنم خواستم بگم که این خانوم کامرونی غذاهای خوش بویی می پزه البته سوپی که سری قبل پخته بود دقیقا شکل استفراغ بودش منتهی، همینه دیگه!

یارو اینقدر بوی غذاش خوب بود و با اشتها بشقابش را پر کرد و خورد منم گشنه ام شد! اومدم تتمه کباب دیگی دیشب را بردم گرم کردم و ساعت هفت عصر، شام خوردم! جاتون خالی اگه بودید الان می تونستیم پاشیم بریم راه بریم با هم و شب برگردیم با هم!

بااااااا هم!