تابستون رفت و من حتی یکبار هم نرفتم ساحل!

چرا؟

مگه دیگه این روزها برمیگرده که من محبوس در اتاق، به بافتن چرندیات مشغولم؟

یادم افتاد به هم خونه ای سابق که اهل رومانی بود. اونم یک روز تابستون به همین نتیجه رسید، بعد پاشد وسایلی که به درد ساحل می خورد را از تو خونه جمع کرد، کیف غذا و زیرانداز، رفت ساحل. شب که برگشت رنگ زغال قرمز شده بود!

بعد شروع کرد همه چیزهایی که از قبل تو خونه مونده بود را، از جوش شیرین تا باند و هرچی پماد بود، مالید به خودش! آفتاب سوخته شده بود. البته فهمیده بود که نباید ساعت دو ظهر بره ساحل دیگه!! منتهی، سوخته بود.

و همچنان سوخته ماند، تا رفت یک نمایشگاهی که یک غرفه که لوزام آرایشی می فروخت، بهش پماد سوختگی مجانی داد!

نتیجه:

وقتی فقر فرهنگی داری، نمی دونی کی باید بری کجا،

وقتی فقر مالی داری، نمی دونی حالا که رفتی باید هزینه کنی از خودت حفاظت کنی، مثلا چتر کرایه کنی یا کرم بمالی،

وقتی فقر مالی و فرهنگی توام داری که نمی دونی حالا که تنت سوخت باید بری دکتر

تحت این شرایط، بهتره آدم گه نخوره! چون بدجوری همه جاش بعدش سوز می ده!