جغد
امروز یادم افتاده بود به جغد!
به اینکه آبادی ما اصلا جغد نداشت. هیچکس ندیده بود. هیچکس نگفته بود.
تابستون سالی که بابام مرد، یک آخر هفته ای رفته بودم سر بزنم، مامانم گفت یک جغد میاد، می شینه رو سیم برق رو به رو، نگاهمون می کنه و می ره.
من، در کشاکش باور کردن و نکردن بودم، که جغده اومد!
واقعا جغد بود! من دیدمش! مدتها هم نشست، و بعد بی سر و صدا، پرواز کرد و رفت...
روح خبیث مادر بزرگ!
می دونید، بابای من اهل ادبیات بود. آشنا بود با مفهوم جغد. چه با خودش فکر کرد تو چند ماهی که بین این رویت و حادثه فوتش بود؟
چه کرد؟
یک گاهی فکر می کنم اگه این داستان سرایی های خدا و بهشت و جهنم و ملک و فرشته و عذاب و الخ دروغ باشه که هست،
چه باید کرد با ادبیات اونوقت؟ ادبیاتی که مملو از اینهاست و اصلا بدون اینها، هیچ است!!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 0:8 توسط مسیح
|