دیرهنگام!
خوووووب
خوبید؟
آقا ما عین این حمال ها، یک عالمه کارتن از این ساختمان کشیدیم بردیم یک ساختمان دیگه،
یک عالمه کیف و بروشور و خودکار و دفتر و بطری آب و خلاصه، از اینها.
یکعالمه آدم بودیم، فکر کنم دو ساعتی طول کشید تا هر کیف را از وسایل مورد نیاز پر کردیم. بعدش هم خانوم چی همه را دعوت کرد به کافی. من واقعا حال نمی کنم با طعم قهوه منتهی، چه می شه کرد؟ همینه دیگه. باری.
یک مدتی از کار، عین این بازیافتی ها، داشتم کارتن هایی که خالی شده را می شکافتم از هم که حجمشون کم بشه و خدمه بتونه با یک سرویس ببره بریزه! کار است دیگه، عیب که نداره. همینه. یارو وقتی اومد با وجودی که یک عالمه کارتن را تا کرده بودم براش، جا خورد! رفت کلی اینور اونور زنگ زد یک گاری گیر آورد و اومد برد اما گمونم نفهمید که یک عالمه وقت داشتم براش کار می کردم! طفلک.
بگذریم.
سر راه اومدم رفتم کمربند بخرم. خوشبختانه دکون اولی نخرید. هفت یورو می داد. به دلم ننشست. دکون دومی، بیست یورویی داشت! عالی بود. رفتم که بخرم، کوتاه نداشت و یک جوری دوخته بودشون که نمی شد خودم کوتاهشون کنم. گفت هفته بعد میاره! گفتم بابا نوشداروی بعد از مرگ سهراب است؟ لامصب. خلاصه قسمت نشد. بد هم شد. تازه امیدوارم تنبانم تنگ نشده باشه. خدایا چه گرفتاری شدیم ها.
من اگر این ارائه را با موفقیت انجام بدم، خیلی فرق داره و اثر داره بر دید حضرات، تا اینکه خرابکاری کنم. منتهی، فعلا که به تخممه! اینهمه که من می دونم بعید است کسی بدونه منتهی، بحث زبان است و دایره لغات و گرامر که ممکنه منو به گا بده! خدا نکنه البته.
یک کیلو خرما خریدم 15 یورو. نامرد مونده بود. الان به خودم می گم چرا در جعبه را بر نداشتی توشو ببنی بشر! گشنه ام بود تو ایستگاه اتوبوس انگشت کردم تو جعبه و پاره اش که کردم تازه فهمیدم خرما اش شکرک زده والا می برم پس می دادم. نشد. بد هم شد.
هر بار می رم اون سمت همین اتفاق برام میفته. فکر کن کمربند تمام شده بود، خرمای ته بار و بد خریدم، بعد هم اتوبوس از جلو چشمم رد شد و بیست دقیقه تو ایستگاه نشستم!
واقعا شهر زیبایی دارند. خدا واقعا خواسته براشون.
راستی این استاد ایرانی هم ایمیل زده بهشون که ارائه ام را ضبط می کنم می فرستم! زرنگ بازی زشتی است. خیلی زشت! اینجوری در عین حال که جای خودش را رزرو کرده است توی کنفرانس و اسمش مطرح می شه، هزینه های پذیرش و مشارکت را مالیده به هم. همه مون دزد شده ایم، حتی استاد پیر دانشگاه! فقر، آدمها را کوچیک می کنه. خیلی کوچیک. بارها شده تو اتوبوس آدمهایی سوار می شن که بلیط را همونجا از راننده می خرند و این گرونترین نوع بلیط هست. یعنی می تونه کات بخره توش پر کنه هر سفر که سوار می شه یکبار کارتشو بزنه. منتهی می خوام بگم وقتی ذهنشون فقیر نیست، خیلی هم مهم نیست براشون که حالا دوقرون گرونتر سوار بشن.
فقر،
درست همون چیزی است که جامعه ما را به انحطاط می بره! چیزی که اسلام عزیز می خواد! در سایه فقر بسیجی کونی حاضر می شه لواط کنه، حاضر می شه در قبال دستمزد هموطنش را خفه کنه. فقر، بد چیزی است...
بد!