نگاه خدایی چه کسخل هایی عاشق ما می شن!

طرف تخم نمی کنه خودشو معرفی کنه، بعد برا من لاو می ترکونه!

فرموده:

باشه. نمیخواستم روی اعصابت باشم. فقط خواستم دوستت باشم. قدرتو میدونم. هرچند کاری ازم برنمیاد.. خیلی مراقب خودت باش. تو رو خدا خیلی، همیشه به یادت می مونم. خدانگهدارت مهندس مهربون من...دنیا بغل های زیادی رو به ما بدهکاره... تو یه دنیای بزرگ تو قلب کوچیک منی

چندچندید با خودتون؟!!

یادش بخیر، ایران که بودم، اون زمان که اون گوشی های نسل اول را داشتیم، یکبار یکی زنگ زد رو گوشی ام.

بعد هیچی نمی گفت.

خب قطع کردم طبعا، منتهی باز تکرار شد. تکرار شد. تکرار شد...

یادم نیست چند بار.

طفلک یک دختری بود که حالا به لطایف الحیلی شماره منو پیدا کرده بود، یعنی می شناخت و می دونست داره به کی زنگ می زنه، بعد وقتی زنگ می زد نفسش می گرفت نمی تونست حرف بزنه! ما مدتها برنامه داشتیم تا بالاخره ایشون زبون باز کرد! بعد که زبون باز کرد یکبار قرار گذاشتیم که من برم دانشگاهی که درس می خوند و ببینمش. رفتم، از شانس من درست دم دانشگاه شارژ باطری من تمام شد و کلا ارتباط قطع شد. ز بیخ قطع شد. دیدم تا اونجا رفته ام گفتم بذار برم یک دوری بزنم. رفتم تو دانشگاه، خدا گواه است بین شاید دویست نفر که تو هم لول می خوردند یک نفر رفته بود تو باغچه عین درخت زیر یک درخت دیگه ایستاده بود تنها سیخ، پیدا بود تو یک فضای دیگه است. رفتم سمتش و حرف که زدیم دیدم بعله، همین ایشون است!!!

باری،

سوار ماشین من شدیم و یکم چرخ زدیم تو خیابونهای اطراف دانشگاهشون، بعد این بابا تمام وقت از پنجره کنار دستش بیرون را نگاه می کرد! من هرچی نگاه می کردم در افق دیدش کوه بود فقط!

...

باری، خوب شد که این دردها هم درمان شدند به حمدالله اگرچه از ما گذشت. الان دیگه دخترها کون پسرها می ذارند!

...

این رفیقمون هم الان منو یاد اوشون انداخت.

برید عمو فکر رابطه های حقیقی و واقعی باشید که دنیای مجازی عمر تلف می کنه فقط.

ایّدکم الله