با رفيق بوشهريمون رفتيم شنبه بازار

يكم باروني بود، اندكي

كارت خوان نبود و من فقط ده يورو اسكناس داشتم،

از لاي لباس فروشها و كفشي ها و چرمي ها و ماهي ها و ابزاري ها و گل فروشها رد شديم و بينابين قيمت ميوه ها را هم چك ميكرديم تا رسيديم به غرفه مطلوب،

سبزي، بسته بندي بود، تقريبا يك كيلويي.

يك گشنيز برداشتم يك نعنا يك تربچه يك ريحون و سه تا بادمجون ظريف... حدودا چهاريورو كمتر. تربچه ها پنج تا دونه بود با برگه ولي بقيه حدود يك كيلو...

بعد انگور سياه كيلويي سه يورو، سيب درختي قرمز ٧٥ سنت

پولم تقريبا تمام بود كه جعفري ديدم! سه بسته اش به نود سنت! تتمه را سه يورو دادم و گردوي غيرتازه خريدم، ديگه واقعا تمام شده بودم...

يك باااار سبزي شد! كل رفت و برگشت بود دو ساعت، من سه ساعت گشنيز و جعفري پاك ميكردم، بقيه را هم پاك نكرده گذاشتم لاي دستمال مرطوب، تو يخچال!

به همسايه ميگم چرا خونه اي؟ ميگه مريضم. ديگه الان كه آشم پخته شد پيامش دادم و يك كاسه لب پر آش رشته كشك پهلو دادمش و يك ظرف مفصل سبزي خوردن شسته و تميز.

فكر كن من، آش را دادم به كسي!!! خدا شرمسار شده از اينهمه ايثار، بي شك😄😄😄

اين رفيقمون مامور است، حالا كي باشه اثبات بشه