وااااااای !

حتی ژولی دماغ هم داره می ره از اینجاااااا!

روز آخرش است. شوهرش پاریس کار گرفته لذا دارند می رند همگی پاریس.

استادش غر می زنه! نه بخاطر ژولی، بخاطر شوهر ژولی. می گه بخاطر سیاست های دولت دانشجوها بعد از فارغ التحصیلی می رن خارج. می گه ماها مالیات می دیم تا اینها درس بخونند بعد دولت نمی تونه نگهشون داره و می رن خارج...

و در من، زخمی خراشیده می شه انگار...