همیشه که یک ناهنجاری ای می دیدم،

به ساده ترین راه ممکن،

ربطش میدادم به لقمه حروم!

به آه مردم،

به کارما،

برام خیلی قابل قبول بود که فرزند برومند فلان سردار که جنایت ها کرد در سوریه، مشکل روحی روانی داشته باشه،

فرزند برومند فلان مذهبی فضول، جنده از آب در بیاد،

دختر فلان همکار ارزشی که ارزشهای بی ارزشش را به بقیه تحمیل می کرد و محیط کار را به لجن می کشید، از قضا بال و پر بگیره و بره خارجه و سال تا ماه شلوار به پاش نبینه!

فکر میکردم اینها تاوان کارها و افکار و اعمال والدین است که به سرشون میاد و نمی تونند دم بزنند منتهی،

از وقتی این فامیل خودمونو دیدم که رفته خارجه، محاسباتم به هم ریخته است راستش!

کاری ندارم که ایشونم هیچ تنبون به پا نداره، لباس را ملت به تبعیت از محیط و عرف انتخاب می کنند اشکالی هم نداره، من درگیری ذهنی ام با عملهای جراحی و تزریقها و تغییراتی است که رو خودش داده است. نمی فهمم چرا یک بچه ممکنه اون کارها را بکنه. از این نظر می گم که به یقین میدونم خانواده درست درمونی داشت، حلال می خوردند، کسی را اذیت نمی کردند. واقعا یک نقطه سیاه نمی تونم تو خانواده پیدا کنم بعد دختر اینجوری می کنه، درک نمی کنم.

البته می فهمم ها، دختری که به سن بیست و سی رسیده می بینه هیچ کاری نمی تونه با زندگی اش بکنه، نه شغل داره، نه می تونه هدف گذاری کنه یک خونه، حتی یک ماشین بخره، نه دیگه درسی برای مشغول شدن می خواد بخونه، ییهو با یک سیاهچاله مواجه می شه به نظرم. چکار کنه؟ بیست سی چهل سال آتیه را باید چه بکنه؟ خب می زنه می ره گروه طبیعت گردی و نمی دونم کویر خوابی و کوه گایی دیگه! اگه هم بتونه می ره خارجه! منتهی تو خارجه رفتن هم، باز همون وضع است. کسی که یک هدفی از نوع نسل قبل داره، دنبال اقامت، کار، ازدواج، خانواده، تحصیلات و این چیزهاست این نمی تونه انرژی هاش و پولش را خرج عمل صورتش بکنه! من،

من نمی فهمم! کسی هست کمکم کنه؟

تحلیلش چیه؟

من اگه یک فرزند دختر داشتم الانه، باید انتظار چه حرکتی را ازش می داشتم این روزها، آیا؟!

چرا ما اینجوری شدیم خداوکیلی؟!

ما چمونه؟