دیروز وسط شهر پیاده شدم که برم قهوه جوش بخرم،

بافت تاریخی شهر بود، خیابونی با سنگفرش گرانیت و دو سمت مغازه و گاهی پیشروی قهوه خونه ها تا میان خیابون. اگه خط کشی وسط خیابون بود یک آقایی دقیقا یک قدمی اون خط کشی وسط خیابون پشت میزی نشسته بود و ساندویچی را گاز می زد. یکم جلوتی یکی کالسکه بچه اش را کنار یک میز گذاشته بود و روشو کشیده بود و رفته بود. کم کم، صدای زر زر کردن یک پسر بچه می رسید. برگشتم، بابایی یک دختر بچه را تو کالسکه هل می داد و پسره لاینقطع زر می زد و گریه می کرد. صداش رو مغزم بود. یکم رفتم، دیدم ول نمی کنه. رفتم تو دهنه یک مغازه کفش فروشی که بیان رد بشن بلکه صداش ازپشت سرش کمتر آزار بده.

عبور کردند...

فروشنده بهم تعارف زد برم داخل را هم ببینم...

تشکر کردم و به راهم ادامه دادم از بخت بد، اون منبع آلودگی و باباش به یک خانوم از آشناها رسیده بودند و توقف کرده بودند، پسره دیگه زر نمی زد!

عبور کردم...

خانومه هم گذشت،

پسره باز موتورشو روشن کرد!!

من، باز چپیدم تو در یک مغازه دیگه...

چقدر دختر بچه ها را ولی دوست دارم! نازک اند و زیبا و باهوش و معصوم...

تا بعد که بالغ بشن و تلافی همه این زیبایی ها را در بیارن و بیفتند از چشم آدم!!

والله