یکی دوستان در یکی از گروههای مجاور، دو تا دانشجوی ایرانی را آورد اینجا. معرفی کرد به اساتید و براشون پول و پروژه جور کرد و اومدند.

اون دوره که من کنفرانس بودم یک تور ایرانی شناسی هم براشون برگزار کرد که شکر خدا من نبودم و الان همدیگه را نمی شناسیم منتهی دو سه تا اتاق اون سو تر از من هستند. الان، یک نفرشون نشسته تو راهرو داره با یک ایرانی که یک جای دیگه است انگار، مکالمه می کنه. سوالات اینهاست که آب و هوا چطوره؟ خانومت چطوره؟! شماها وضعتون خوبه...

آدم دلش می خواد بالا بیاره!

تن صدای طرف هیچ انرژی ای نداره. هیچ شادمان نیست. شل و نون نخورده است و انگار در بستر بیماری داره زر می زنه. بگو حرومزاده! ااگه راضی نیستی راهتو بگیر برو هرجا رضایت داری!! کی سطح توقع ما از زندگی معقول می شه؟!! همینه! خوب یا بد همینه! بقیه از تو زرنگ تر یا خوش شانس تر بوده اند یا نبوده اند، همینه! رفیقت تخم داشته زن گرفته تو نگرفته ای، یا اون بهتره را گرفته تو کمتره را، همینه!! هم، این، ا!

پاشدم در را بستم. منتهی حالا نمیره اتاقش که برم منم سمت کارم که. یک ساعت تمام می خواد بناله.

و اون بنده خدا که اینها را آورد عین سگ پشیمونه! می گه استادشون هر روز بهم می گه فلانی، این چرا اینجوری می کنه، اون چرا اونجوری می گه!!

آقا، عین هرچیز دیگه ای خارجه رفتن هم تا براش نجنگیده باشی، برات بی ارزش است! عین هر چیز دیگری در زندگی!

این یارو بجز این دو نفر، یکی دیگه را که اون خودش از طرف جاعش مامور شده بود و اومده بود دانشگاه، به من معرفی کرد. در واقع برای اینکه از دست اون راحت بشه گفته بود برو فلان ساختمان فلان طبقه و اتاق فلانی اونجاست!! و ما الان هر چند ماه یکباری توسط اون حرومزاده جاعشی، بازپرسی دوستانه می شیم!