فرزند،
دختر بزرگ،
بی تابی کرده،
کج خلقی...
مامان بردتش دبی،
بچرخه دلش باز بشه...
به همین سوی چراغ!
به همین سوی چراغ، قسم!
(ببینید یک بام را چند هواست! )
می گم کی قراره ایشونو بگیره؟ یعنی کی قراره بعدا اینجوری نازشونو بخره؟ منظورم اینه که چه شوهری میتونه از پس این مدل دل تنگ شدنها بر بیاد. از نگاه پست خودم که هنوز و شاید همیشه متعلق به طبقه ضعیف و گدای جامعه بوده و می ترسیده، فکر می کنم دنیای همه همینقدر تنگه. می خوام القا کنم که بابا، یکمم تو سر بچه بزن که یهو بعدا شوک نشه. شاید ته ذهنم اینه که یک کارگر ساده میاد ایشونو می گیره که محتاج نون شب است. نهایتش یک مهننننندس که باید سالها برنامه بریزه که یک ماشین قسطی بتونه بخره. من، ته ذهنم فقیر است... خیلی زشت فقیره...
میگه اینم مثل خودمه.
میگم خب تو شانس آوردی گرفتنت!
میگه نه، گرفتن را که می گرفتنم چون هم خیلی خوشگل بودم هم تو دل برو، اما اینو که نگهم داشتند، آره!
من، مبهوت اینهمه صداقت می شم!
چون دقیقا درست می گه! هنوز که سنی ازش گذشته مثلا،
زیباست،
اما با اینکه سنی ازش گذشته،
بعنوان یک همسر،
افتضاح است!!
خوبه آدم خودشو بشناسه،
و با خودش صادق باشه.
من، هنوز شاید تشخصی درستی از خودم نداشته باشم...
نه،
هنوز هم ندارم...
من و ما، همونهایی هستیم که معاد هم نداریم...
همون تماشاچی هایی که اومدیم استادیوم خالی نباشه...
همونها که وقتی بمیریم،
تمام شده داستان زشت بودنمان!
بی شک!
(شما از من بدترید تازه! ،
اغلب!)