هفته قبل به این شازده کناری پیام دادم که بد نباشه، روز تعطیل اینجایی چرا؟

آخه همیشه خدا آخر هفته ها نیستش.

نوشت که مریضم و بعدش که براش آش بردم و تمام شد ماجرا.

امروز می بینم دیگه کرکره اش را نکشیده که یعنی اینجام،

منتهی اینجا نیست.

یا اگه هست، مرده است بی شک!

چون نه صدای سرفه هاش میاد نه صدای شیر آب. وقتی بود بارها طی روز سرپا می شاشید و می شد شنید صداشو. بارها هم ظرف می شست و می شد شنید که هست.

آدمها چقدر عجیبند خدایی.

فکر کردم بهش ریحون و نعنا بدم منتهی، بذار مزاحم خلوتش نشم. اگه اینجوری راحته، راحت باشه.