می گه که، فلانی و شوهرش برنامه تنظیم کرده اند که فلان تاریخ برن آلمان، از اونجا برن فلان کشور، بعد برن هلند، بعد برگردند.

آبجی می گه.

من که از رفتن عاجزم، به زبون میارم ذهنیاتمو که، بپرس ببین چیزی گم کردن؟ دنبال چیزی میگردند؟!

حقیقتا من درک نمی کنم این سفرهای میگ میگ وار را؟

که چی؟

بدو بدو بدو بدو بری از جلوی یک عالمه ساختمان های قشنگ و مناظر زیبا رد بشی! که چی؟ دقیقا مجهول و مطلوب این سفرها چیه؟ یقین دارم ماها شمّ و شعور موزه رفتن نداریم، شمّ و شعور کنسرت رفتن نداریم، شمّ و شعور و پول رفتن به رستورانهای خوب و چشیدن طعمهای تازه را نداریم، شک ندارم الان هم که برنامه چیده اند زنجیره ای از ارزونترین تردد ها و ارزونترین توقف ها را تونسته اند پیدا کنند که اقدام کرده اند بعد من نمی تونم حل کنم با خودم که این بشر کجای کدوم حسّش ارضا می شه از انجام این سفر؟ عین اینه که شما، خود شما دوست عزیز، مثلا نیت کنی سر صبح ماشینتو سوار بشی بری به یک شهر یا دهی که در سیصد کیلومتری خونه ات هست، یکم در و دیوار را نگاه کنی، نون پنیری که با خودت از خونه برده ای را سق بزنی، یا فوقش یک ساندویچ اونجا بخوری، مناظری از ساختمانها و درختها و دکّانها را به چشمت ببینی و باز سوار بشی برگردی. خب برادر من، چی گم کرده ای؟!! داری چکار می کنی؟ بگو منم مریدت بشم منم بزنم به راه آخه!

سفر، تا نری و نمانی و از بقالی اونجا خرید نکنی و برای خودت غذا نپزی و زباله تولید نکنی و مراوده نکنی تا جایی که دیگه نه خیابانها نه ساختمانها نه غذاها برات جذذذذذذاب و تازه به نظر بیان، سفر نیست!

کون دادن است!

می خاریده ای، زده ای به راه! همین.

البته باید حساب بعضی ها که نمی تونند خونه بمونند را سوا کنم. یادمه همکاری داشتم با پراید، این اگه سفر ماهانه نمی رفت خونه براش قابل تحمل نبود! باید می رفت! حس زندان داشت انگار براش. اونها سفر درمانی می رن، بقیه سفر درمالی!