خوووووووب

با تشکر از دوستی که قرار بود یادآوری کنه من نوبت دکتر دارم و نکرد، و قرائت فاتحه بر روح عهد شکن و سست پیمان اوشون، بنده امروز رفتم تست.

معطلی که خب خیلی بود. نهایت رفتیم و اکو گرفت ازمون. به پهلو خوابیدم کنار دست خانوم دکتر، لابد، عین اینکه گوسفند زیربغل زده باشه، اون شکلی. کلی این بیلبیلکشو گذاشت و برداشت و روی قفسه سینه و بالا و پایین و خلاصه هر سمتی را می شد گوش کرد و نگاه کرد و تهش گفت من که چیز غیرعادی ای نمی بینم. یک انحنایی تو داخل قفسه سینه هست که نمی ذاره با این تست دقیقا فهمید چی به چیه بهرحال چیز خاصی مشاهده نشد.

یادم افتاد به نوروز علی. خاااااک بر سر، نوروز علی!

نوروز علی مستخدم شرکت بود. از دهات اومده بود شده بود کارگر شرکتی و از صبح تا شب چرت می زد. مریض بود طفلک. یک دوره تشخیص سرطان براش دادند و رفت شیمی درمانی خوب شد و برگشت. وقتی برگشته بود می گفت اینهمه دوا خوردیم و تست دادیم و آخرش هیچی به هیچی! مسخره اش می کردند که خب بهتر بود که می مردی؟ منظورت چیه که هیچی به هیچی خب درمان شدی!

نمی فهمید. آخرش هم مرگ، زمین را از لوث وجودش پاک کرد! کسی که اسم دختربچه اش را بذاره نازنین زینب، به نظر نگارنده باید براش یک قبر دوطبقه خرید، بلکه سه یا چهارطبقه. ایشون را در تحتانی ترین طبقه دفن کرد، بقیه فضاها را خالی گذاشت و رو سطح زمین دو تا توالت فرنگی پشت به پشت بنا نهاد! اینجوری که ملت که میرن قبرستون اگه کارشون گرفت بیان تو این توالت ها بر جنازه این بابا برینند، و توالت ها هم فرنگی باشه که آب نگیرند که رقیق بشه ها، فقط برینند به روح اینهمه خریّت و خباثت و جهالت و ارادت در اصل!

باری.

موقع رفتن تو اتوبوس واحد جام نشد! ساعت تعطیلی دانشگاهها بود و شلوووووغ! پیاده رفتم، زودتر از اتوبوس رسیدم! برگشت را هم پیاده انجام دادم و سر راه رفتم چرم فروشی و یک جاکارتی چرم برای خودم خریدم، عینشو برای خواهر!! الان نشونش دادم می گه مردونه نیست؟ فکر کردم که خب نباید دوتا می خریدم که اگه دوست نداشت، همونو خودم بردارم. ولی بهرحال از چیزهایی بود که مدتها می خواستم و نمی خریدم برای خودم ولی بالاخره خریدم و امیدوارم گمش نکنم چون هممممه کارتهام با هم به فنا می رن اونجوری!

همین.

هان با این رفیقمون هم عسل به عسل کردیم!! یک شیشه عسل بهش دادم و یک قاشق عسل تلخ هم داد چشیدم. خوشمزه بود عسلش ولی میگه شش کیلو می خرم ده یورو به پست می دم و بسته بندی و خلاصه برام میارند. شش کیلو واقعا زیاد است من نمی خوام اینهمه. نه...

اجاق خوراک پزی ام روشن نشد دیگه. یعنی درجه هاش به هم ریخته و فقط در حد کمترین شعله اش روشن می شه و جرات ندارم بازش کنم تعمیر کنم. وسایل هم ندارم. باید یک نو بخرم. 25 یورو اقلا میفته برام. شام رفتم تو آشپزخونه پختم، شعله زیاد بود تمام سیب زمینی های ته ماکارونی ام کربن شدند!

خانوم مظاهری عزیز پیام داده بودند که ببینند جزو شماره های حذف شده بوده اند یا نه. رفقا من گوشی ام از کار افتاد و سیم کارت ایرانسلی که روش بود هم. در واقع نمی دونم کدومشون از کار افتاده ولی دیگه مدتهاست کار نمی کنند و بخاطر همینم واتس آپ و تلگرام و اینستاگرامهای قبلی ام را دیگه ندارم ربطی به حذف کردن شماره ها نداره اگه پیامهاتون بی جواب مونده مال اینه. بعید هم هست بتونم بخونم پیامها را دیگه. بعدشم من افرادی را حذف کردم که سالها بود نه من ازشون خبر گرفته بودم نه اونها از من. با سرکار خانوم مظاهری که کل کل های نسبتا نویی داشتیم. بچه خوبی است مظاهری. اصفهانی است و تا من اصفهان بودم ایشون هم تخم نکرد یک ملاقاتی با من بذاره!! از بس من خطرناکم حسن!