ریاضی
امروز تا یازده و نیم، مشغول تنظیم پروپوزال و ارسالش بودم. حتی رفتم آزمایشگاه یک تست انجام دادم برگشتم ترسیم کردم گذاشتم توی کار. این زنک به نظرش رسیده بود که خوبه که باشه. دو سه تا از فرمایشاتش را انجام ندادم البته. اگه می خواست انجام بدم باید اقلا یک هفته ده روز دیگه معطل می شدم مهم نیست بعد انجام می دم شاید.
نسبتا باد به خودش کرده ات که به تتتتتخمم! من طلبکارم اون باد به خودش می کنه؟! حرومزاده! اقلا یکماه کار من اینجا عقب افتاد بخاطر ایشون. یک ترم هم که موضوع عوضی بهم داده بود اول کار، الانم با اینکه کردم تو چشمش که فلان داده و فلان نرم افزار را می خوام، یقین کنید تا شش ماه دیگه چیزی دست من نمی رسه.
مهم نیست بهرحال. کاری دیگه باهاش ندارم.
لپ تابم مشکل داشت رفتم نشون دادم و از ساعت چهارتاپنج کارمند بخش ای تی اومد درستش کرد. دومین نفری بود تو این بخش که لکنت زبان داشت و اگرچه یکم دشوار بود ارتباط گرفتن باهاش ولی فکر کردم احتمالا یک عقلی از بالاتر داره اینها را جهت می ده که حالا که نمی تونید خوب حرف بزنید یک کاری که نیاز به حرف زدن نداره را خوب یاد بگیرید. اینم لابد بلد بود دیگه. با مغزش و انگشتش کارهاشو می کرد. گااااهی هم چیزی می خواست یا می گفت.
ریتا سر ناهار می گفت پسرش که اوتیسم داره، پیشرفت خوبی توی مکالمه داشته است. می گفت پرستارش خیلی حرفه ای است. گفتم این پرستاره را می شه برا منم بگیرید زبانم راه بیفته!! یادم افتاده بود به علی و زهرا و بچه ای که اوتیسم داشت و علی که کامل خالی کرده بود و وا داده بود و زهرا که چه تلاش بیهوده ای می کرد یک تنه. فکر کن از بوشهر می نشست پشت ماشین تا اصفهان یک ضرب میومد که بچه را ببره دکتر. تهران رفت. کلی دوید، آخرش هم هیچ. کار خودش نبود. سیستم باید پشتش می بود که بعید میدونم که بود. یک موقعی بهش گفتم به خودت هم برس، گفت آره گاهی عصرها که بچه را گذاشته ام آموزشگاه با ماشین برا خودم دور می زنم... قهوه می خرم گاهی...
دلم سوخت براش فقط...
باری. عصری سر راه رفتم بانک. درخواست کارت اعتباری کرده بودم رد شده بود، رفتم ببینم چشه. یک عالمه امضای دیجیتال کزدم خدا رحمم کنه!
کلاس رقصمو هم رفتم. جالب بود هرچند هیییچ انرژی ندارم دیگه. یک آقایی میاد باهامون، عجیب بوی سگ مرده می ده!! خدایی قبل ازدواج کردنتون حتتتتما یک شب با طرف بخوابید! از بوی دهن که می تونه لاعلاج باشه، مثلا بخاطر گشادی دریچه معده، مثلا، تا خروپف کردن،تا سفتی یا شلی کمر، تا اینکه طرف سر صبح شق می کنه یا آخر شب، تا خییییلی چیزهای دیگه باید به هم بخوره! ارزشش را داره حتی اگه یکشب که خفتی بعدش ادامه ندید. به خدا ارزش داره.
برم یک ایده ای دارم تست کنم. هنوز درگیر اون بحث ریاضیات هستم و اینکه شکوه ریاضی ممکنه تو نظرم بشکنه!