شش و نیم عصر است
ظهر رفتم خرید. ولی ناهارم یکم نون و ماست بود و چند قاشق کته گوجه که شب قبل درست کرده بودم. اشتهایی ندارم. الان البته گوشت گذاشتم که کباب دیگی درست کنم. تو قهوه جوش هم زعفران دارم دم می کنم!! توش نه، روش.
از یک جایی نزدیک، صدای کوبش طبل میاد. دور نیست اما نمی دونم هم کجاست. قصد ندارم برم. من فردا یک عالمه وقت دارم که به خودم استراحت بدم و لیسبون را بگردم. امروز باید یکم کار کنم. یک چیزی پیدا کردم ولی نمی تونم به خورد تحقیقات خودم بدمش فقط می دونم که همون مشکل بوده و یا مشابه آنچه من امروز دارم.
همسایه ایرانی را نیست. یا اگه هست تو کنام خودشه و شورتشو هم کنده چون کرکره اش پایین است. همسایه برزیلی ولی هستش. پنجره اش باز است. رفتم به گلدونهام آب بدم معلوم بود اینجاست منتهی صداش نمیاد. کلا حال نکردم باهاش. نه از گوزیدنش خوشم اومد، نه از کوس کردنش، نه از حرف زدنش، نه از تفریحاتش که نمی دونم چطوریه یک ساعت شاید به یک چیزی می خنده. با خنده ای زشت. عین این بچه های ننر می خنده. دیروز یکی به زور و هول در اتاق را باز کرد اومد تو بعد قفل کرد بعد گوزید! این بود! تو اتاق خودش. مردک کون تنگ!