قانون طبیعت
وقتی چشمم را باز کردم، رو موبایلم دنبال ساعت می گشتم.
نوشته بود هشت.
اینقدر رند بود و پس و پیش نداشت که فکر کردم هشتم است، دارم اشتباهی نگاه تقویم می کنم به جا ساعت منتهی،
هشیارتر که شدم دیدم نه، واقعا تا هشت صبح خوابیده ام!
دو سه دقیقه ای لباس پوشیدم و رفتم که برسم به نون اول صبح فروشگاه. تو ایستگاه مترو لیو را دیدن که داشت می رفت دانشگاه. همون برزیلی عزیز که هر روز میز مشترکمون را می کنه از بس تقه بهش می زنه!
از پشت سرش رد شدم، از عرض خیابون رد شدم، از جلوی رنگ فروشی گذشتم، از کنار بچه مدرسه ای ها، از کنار خونه ای که داشت مهیای رنگ شدن می شد، بعد برای اینکه با گدای جلوی در مواجه نشم از در پارکینگ رفتم تو زیرزمین و با پله برقی رفتم بالا تو فروشگاه...
به تجربه هم ثابت شده اگه یک آدامس خروس نشان تو لیست خریدم باشه فقط، باید اول فروشگاه یک چرخ دستی بردارم! چون تا بیام برسم به آدامس، یک گاری چیز برمیدارم همیشه! دیگه با اجازتون نون و موز و روغن سرخ کردنی و رب گوجه و لیموی تازه برداشته بودم که دیدم یک خانومه که چرخ بر نداشته و یک بغل جنس را بغل گرفته داره سعی می کنه ماکارونی برداره. اولین بسه از دستش سر خورد، با کون افتاد رو زمین، همه ماکارونی ها وق زدند از جعبه بیرون!! خانومه دولا شد جوری که ماکارونی ها برگردند تو بسته اونو برداشت، گذاشت زمین، یک بسته سالم را دستش گرفت و رفت!
فقط نرها نیستند که اگه چیزی را خودشون هم پاره کنند، لزوما برش نمی دارند! این خانومه هم همینو کرد!!
یادش بخیر یک زمانی رفقا هرکیو باز می کردند بعدا وجدان به خرج می دادند براش شوهر پیدا کنند ردّش کنند بره! یک دو سه مورد اینجوری به من تعارف کردند! بعد یکی از مواردی که خیلی دل همه خنک شد موردی بود که یکی از دوستان تقّه منشی را زد، منتهی منشی گرامی چیزی بالغ بر ده ساااااال به روابط فی ما بین ادامه داد تا نهایتا آقا را به عقد دایم خود در کرد، و یکی دو سال قبل هم به استرالیا برد! یعنی آخرین قدمی که نشونی از اختلاف طبقاتی و تحصیلی داشت را هم پاک کرد! قشنگ بود! خانوم مهندس خره چقدددددر بالا پایین می پرید که این حق من بود دختره از چنگم درش کرد! خب کونی! دختره تلاش کرد! ریسک کرد! زور زد! کار کرد! نه مثل توی دسته هونگ نچسب که جواب سلام هم نمی دادی به کسی که مبادا بد بشه برات! الان اون تو استرالیا، نه که بی مشکل باشه، منتهی به زندگی خودش که نگاه می کنه می بینه زندگی کرده، جنگیده، توی ببو هم هنوز در عالم تجرد خودت تازه به دعا نویسی و رمل و اسطرلاب رسیده ای و از عطاری سر کوچه تون جوشونده هفت تخم می خری که چروک فلانت خط نندازه برات!!
لیس الانسان الّا ما سعی!
تازه خیلی وقتها ملت سعی هم می کنند و هیچی عایدشون نمی شه دیگه اینکه سعی ناکرده چیزی بهت برسه که از محالات است. محال نیست ها، به خیلی ها می رسه، اما نه به همه!