فکر کن اینقدر خسته ام که حتی خوردن هم بهم حال نمی ده!

دیروز یک صبحانه ساده خوردم، نون پنیر و سبزی، گردو و کره عسل. ساده نبود یعنی همیشگی بود.

ناهار، کاسه دوم آش رشته را نمی تونستم تمام کنم. عجیب بود!

بعدش که اصلا ترش کردم!

حالا بین اینها بگو یک چایی خورده باشم یک قهوه و بیسکویت. حداکثر

شام، مرغ گذاشتم بپزه اما یک حس سرماخوردگی ای نمی ذاشت اصلا غذا بخواد دلم. حس تهوع نبود، اما حس بدی بود. نون ماست خوردم.

صبح دوباره همون صبحانه ساده

یک لیوان چایی

یک لقمه کوکو سیب زمینی با سبزی خوردن و تربچه

یک لقمه نون پنیر کره گردو

الان دوازده و نیم است و اصصصصصصصصصلا دلم غذا نمی خواد اما بهانه ای هم ندارم که از سر میزم پاشم!

باید برم ناهارمو بخورم.

بعدش برم خووووووووونه!

زشت نباشه؟!

دو تا اسلاید درست کردم برای ارائه ام. ناخنهامو گرفتم، یکم تو سایت تامین اجتماعی گشتم که نمی دونم چرا انداختم بیرون و دیگه وارد نشد!

ویزا ام در میانه راه گیر کرده و خبری ازش نیست.

کفش تیمبرلند را سرچ کردم، همه جا هست ازش! تو لیسبون باید 180 یورو را می دادم می خریدم! الان باز باید دوره بیفتم دنبال کفش.

روحم خسته شده است.

دیشب تو خواب کنار بابام نشسته بودم. مهمونی می دادیم. سر سفره بودیم.

یادم نمیاد...

قبل خواب شراب هم خوردم منتهی انگار به قول مرحوم هایده،

مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه!

البته من تاحالا مست نشده ام. می ترسم. کسی نیست مواظبم باشه. یک دو بند انگشت برای باز شدن رگها و عروق میخورم، و برای خواب بهتر...

دلم می خواست یکی بود که مواظبم باشه، مستی را هم تجربه کنم...