صبح به دل خوش پا شدم که برم نون بخرم،
یک لباس گرم باحالی ست کردم، رفتم تو پله می بینم ملت چتر دستشونه!
برگشتم، شلوار و کاپشن و کفش همه را عوض کردم، بارونی پوشیدم چتر برداشتم رفتم بیرون!
وقتی خشک هستم خیلی سخته که خودمو قانع کنم لباس بارونی بپوشم مخصوصا شلوارش را که شبیه کیسه زباله است منتهی، بیرون که می رم کلی شاد می شم از انتخاب لباس مناسب!
موقع برگشت، خیلی شدید شد بارون. از اون بارونها که کارمند جماعت هم حتی یک گوشه ای زیر یک سایه بانی توقف می کنه بلکه بارون کم بشه. من اما می دونستم بعدش خیس هم بشم تو خونه می مونم، شروع کردم راه رفتم. یکم که رفتم انگشتم خیس شد!! نامرد کفش ضد بارون، انگار درزی باز کرده یا اتفاقی براش افتاده، خیس شد.
بعد کم کم از کاپشنم هم بارون رفت تو!! خداشاهده اینم ضد آب است نمی دونم چرا آب رد می کنه!
تا برسم خونه، یکربع زیر بارن شدید بودم، مجدد تا خود زیرپیرهنم خیس شده بود. کاپشنم از کتف و شونه و سینه و خلاصه همه جاش، آب رد داده بود و فضاحتی بود که دلتون نخواد! الانم همه اش آویزون است!
افعال بی قاعده را کم کم دارم می خونم و حفظ می کنم. خداوکیلی خیلی سخته.
این همسایه گوزوهه بیدار شده برنامه خندوانه روزانه اش را داره اجرا می کنه. اون یکی هم تازه رفت که بره سر کار.
منم،
منم می دونم چه کار باید بکنم، اما این برنامه نمی تونه انجام بده و باید برم یک نرم افزار تازه یاد بگیرم. کوفتش بگیره.