کلاس هفته قبل با خوندن متن های کوتاهی در باره شش نفر از مشاهیر پرتغال تمام شد. آدمهای مختلف از روزنامه نگار تا موزیسین و تاجر و مدل و غیره. تکلیف امروز اینه که هر کسی عکس یک نفر را از کشور خودش نشون بده و درباره اش حرف بزنه و ما سه تا ایرانی، حتی همون جلسه هم، سردرگم بودیم که چه باید گفت وقتی سرشناس ترین آدمهای کشورمون سرکرده دزدان و تروریستهای دنیا هستند؟

ما، سر افتخار به چه باید بلند کنیم جلوی جماعتی که اونقدر فراغ بال دارند که به فلان کسی که تو نود سالگی بااااااالاخره بعد از حروم کردن چندین تن کاغذ و خودکار یک نوبل گرفته است می نازند.

حقیقت اینه که تو کشور ما، تک به تک مبارزانی که کشته شدند یا تو صف اعدامند یا تو زندان، اگه نگم از بالاترین مردان سیاست اینها، اما از غاطبه مجلسیان و روسای احزاب بیشتر می فهمند. یارو بعد اینهم غوغا اومده می گه من تا همین هفته قبل همه وقتم را گذاشته بودم روی بودجه اتحادیه اروپا الان فهمیدم که مردم هم در ایران...

بر اینها حرجی نیست، من می گم ما باید چه بکنیم؟ کاذی، این شازده ای که اسمش کاظم هست و خودشو کاظی معرفی می کنه، گفت از ابن سینا می گم. بعد، آدم فقط می تونه این یابوعلفی را نگاه کنه و هیچی نگه به خدا...

من اما، ازمعروفترین چهره کشورمون خواهم گفت!! وصفش می کنم برای بیست نفری که تو اون کلاس، هر کدوم به نحوی غیرمستقیم از این شیطان ضربه خورده بی اینکه بدونه چی به کجاست...