بالاخره دیشب شوفاژ های ما را روشن کردند!

اما آسانسور چند روز است خراب است! بیش از همه هم خود خدمه به زحمت اند که باید گاری نظافت و حوله و ملحفه ببرند بالا بیارند منتهی، ساختمان است دی گه. خرابی داره.

کلیپ های پرتغالی گوش می کنم. از داستان های کودکانه تا شوهای مهوّع تلویزیونی. مسخره اش اینه که وقتی زیرنویس ها را می خونم می فهمم ماجرا چیه، اما وقتی گوش می کنم کلا بوق بوقم!

منتظرم بیاد حوله و ملحفه های نو را بهم بده که سوپمو بذارم سر اجاق و ناهارمو به پا کنم. عصر ساعت چهار وقت ویزیت دکتر دارم. همین امروز چهار و نیم تو دانشگاه جشن سآو مارتینا است. جشن بلوط پزون. ساعت پنج آخرین کلاس پرفسوری که بهم کتاب هدیه داد. راه دور است و نمی رسم که بعد از دکتر برم چون یقین دارم دکتر هم با کلی تاخیر پذیرش می کنه.

ولو شده ام. یک مبحثی را فهمیده ام اما از توش در نمیام! محیط نیستم بهش.

از ویزا هم خبری نیست. پنج هفته گذشت. من دقیقا برای چهل روز دیگه بلیط هم خریده ام اما اگه نیاد، باطل می شه اونم.

خسته ام. خیلی زیاد!