عطش خرید، زیست ارام!
من رفتم شنبه بازار،
باز هم!!
اینبار هم رکورد زدم. سی یورو!
گردو، یک کیلو، 6 یورو
قهوه، ربع کیلو، کمتر از دو یورو
سیر، نیم کیلو، 4 یورو
خرما، یک کیلو، 12 یورو
انجیر، نیم کیلو، 3 یورو
سیب درختی، یک کیلو، یک یورو
نارنگی یا چیزی شبیه اون، سایز گردو، یک کیلو، کمتر از دو یورو
جعفری، دو بسته، نیم یورو
خیلی پولهای بی ارزش شده خدایی! یک کوله چیز که نباید سی یورو می شد که!! خدا رو کولشون.
فکر کن اینهمه راه رفتم، بعد نوبت گرفتم ایستادم که نوبتم بشه، عدل یک دختر و مادر که جلوتر از من بودند هرچی خرما بود را خریدند!
هرچی که نه، کلا کم بود، می خواستم همه اش را من بخرم، اونها یک مقداری اش را خریدند! آی من بپر بپر می کردم!!
حالا بعد تصمیم گرفتند انجیر بخرند، دختره خواست انجیر تازه را تست کنه! تازه که می گم همون نیمه خشک. خانومه یک انجیر داد بهش. حالا تصور کن خوردن تعجیلی یک انجیر چقدر طول می کشه که تازه یک میمون بخواد تست کنه و مزه اش را بچشه! واقعا چه مزه ای ممکنه انجیر بده که یارو بدون تست نمی خواست بخره؟
تازه این تمام ماجرا نبود! یک عاااالمه که طول کشید که این ذره ذره انجیر را بچشه، تهش نفهمید!! یکی دیگه برداشتند دادند ماااااادرش که حالا اون بچشه!
حالا فکر کن منم پشت سر اینهاست شماره ام، دقیقا هم دارم نگاهشون می کنم، اینها خرمای منو هم خریده اند، بعد عجله هم ندارند احمقانه ترین کار دنیا را دارند می کنند که همانا چشیدن انجیر باشه!
بلاخره، یک فسقلی هم انجیر خریدند!
منتهی خدا شاهده بجز من هیچکس حرص نخورد! هیچکس!!