دیروز اول کلاس مهسا گفت برات یک چیزی آورده ام. بعد هم یک بسته کشک منجمد بهم داد. قبلا گفته بود که میاره برام. درسته که خودمم بالاخره پیدا کردم کشک مایع را و می تونم بخرم منتهی این هم محبتی بود بهرحال. شما فکر کن تهران یکی کشک خریده رفته نشسته خونه اش با چه حوصله و لبخندی، لابد قاشق قاشق کشک را شکل آجر سایز گوشی موبایل بسته بندی کرده بعد گذاشته فریز شده بعد حالا یا داده به کسی یا وقتی بچه رفته اونجا همراهش فرستاده است. بعد با اینهمه کار، طرف میاد میارتش برا من. خب، محبته دیگه.

الانه یک دختر از کنارم رد شد کفش جلو باز تابستونه پاش بود. خدا شاهده ملت قاطی اند!! اینجا سرد است و زمستون! چرا نمی فهمه!

اومده ام کتابخونه. از صبح اتاق بودم دیگه حوصله ام داشت سر می رفت. بریم سر کارمون.