یک ظهری، تو یاسوج، می خواستیم رستوران بریم ناهار بخوریم. به عقل یکی رسید که بریم از یک نفر که اونجا هست بپرسیم رستوران خوب کجا هست. چون یاسوج هم ییهو ترقّی کرد و یک عالمه رستوران توش باز شد، در مقایسه با مثلا ده سال قبلتر از تاریخی که دارم خاطره اش را نقل می کنم.

باری، سر ظهر سر کردیم تو دکون یک بابایی، یادم نیست قالی فروش بود، یا چه خدماتی می داد، سوال کردیم که آقا رستوران خوب کجا بریم؟

گفت والله من خونه مون غذا مو می خورم نمی دونم کدومشون خوبه کدوم بد!

دیشب، ایمانه که همچنان انرژی ازش ساطع می شه، پیشنهاد داد که جلسه آخر کلاس در سال جاری میلادی، شام بریم بیرون همگی. دعوت کردن اینجا خیلی راحته البته می دونید که، شما هرجا برید و هرچی بخورید مهمون جیب خودتونید و میزبان صرفا پیشنهاد دهنده است. حسی خرج کسی را نمی ده.

باری. مدتها بحث این بود که بریم نریم کی بریم کجا بریم، بعد مشخص شد که خانوم زبان، که عمرش را در این شهر زیسته، از رستوارنی به اسم سیتی وک بی خبر است. این رستوران از اینهاست که ده پونزده یورو می دی و دو سه ساعت می تونی هرچی دلت خواست بخوری. خلاصه ته کلاس دیدم صدا کرده ایمانه را که ببینه این رستوران عجیب (!) کجاست و قیمتش چنده و الخ.

کار عجیبی نمی کنه به نظر من. هر پرس غذا حدود ده یورو تا دوازده یورو هست الان. بگیر هشت تا دوازده، جاهای معمول. دیگه یک آدم مگه چقدر می تونه بخوره؟ همه که نمی تونند سه پرس چهارپرس بخورند که. یک عده ای می تونند، کم یک عده زیادی که همو یک پرس را هم نمی تونند بخورند! اینه که صدقه ای به کسی نمی ده فقط مشتری جمع می کنه و البته بگم از انواع میوه و دسر جزو این منوی مفتی هست تا اینکه بری گوشت برش خورده خام برداری و همون لحظه همون تکه ای که خودت برداشتی را به میزانی که دلت می خواد برات کباب کنه. ماهی و سوشی و سوپ و کیک و خلاصه خیلی.

با اون سارا کون کبیر رفتیم یکبار والا من که بلد نبود. نوش جونش ولی بیست و یکی دو یورو من دادم، ایرانی بازی. خداوکیلی اگه ایران بودم به کسی به اخلاق و شکل سارا تف هم نمی کردم حتی منتهی، معلوم نیست چه با ما کرده اند که همه کس و کار و زیست و دلخوشی و مالمونو گذاشتیم و گریختیم! یادتون میاد من دوسال تو اتاقی زندگی کردم که از حمام خونه خودم کوچکتر بود؟!

لعنت به آخوند.

به خریّت مردمان! به جهل!