کتاب
قدیم، تو کتابخونه ای که تو آبادی ما بود، حتی اونی که تو دانشگاه بود، بعضی فضاها، فقط در اختیار کتابدارها بود.
سالن های مطالعه یا مکانی جدا بود که البته کتابدار بتونه کنترل چشمی روش داشته باشه و کسی کون کسی دیگه نذاره،
یا اینکه با یک نیم دیواری، شیشه ای، یک چیزی بهرحال امکان این که دستتو بمالی به کتاب، قبل از اینکه کتابدار اونو لمس کنه وجود نداشت.
اینجا، تقریبا برخلاف اون کتابخونه های قدیمی است و فقط دم در یک کتابداری نشسته که اگه بری سروقتش سرشو از تو کامپیوترش در می کنه و الا کاری به کارت نداره. اصلا زید ببر بزن زمین علمتونو ییهو تبادل کنید، کاری نداره. البته دم در ساختمان یک نگهبانی هست که اگه بارکد کتاب سر و صدا کنه بهرحال جلوتو بگیره و از اموال حفاظت فیزیکی هم بشه. حالا اما بحث این نیست.
بحث اینه که اینجا مخصوصا میزهای مطالعه را نزدیک و بلکه لای قفسه ها جاساز کرده اند و محقق محترم اگه یک لحظه نگاه دورش بکنه با قفسه هایی مملو از کتاب های رنگ به رنگ محاصره شده است.
الان، یک لحظه، فکر کردم انگار بگی هر کتاب، عصاره وجود نویسنده اش باشه!
تصورکردم انگار نه که اینها مصحف هایی است بیخ به بیخ هم،
که نویسند هایی است،
آدمهایی است،
فشرده شده و بیخ به بیخ هم چیده شده!
و تو نشسته ای بین این ازدحام انسانهای فهیم،
که نگاهت می کنند،
نگاهت می کنند،
و فقط نگاهت می کنند!
...
شاید بعضی هاشون با خودشون فکر کنند اگه جور دیگری فلان ماجرا را توضیح می داد الان تو هم می فهمیدی اش! منتهی ماجرا اینه که اصلا من نمی بینم کسی بره و کتابی را برداره یا لاشو باز کنه!! به هیچ وجه!
خیلی آدمها میان و می رن و یک کتاب هم حتی نمی نویسند به عمرشون. خیلی ها که می نویسند هم شاید یکی، نهایت دوتا بنویسند. شاید یک دزدی هم پیدا بشه مثل ولایتی مثلا که بالای 150 عنوان کتاب به اسمش هست، طبعا سرقت شده از تلاش و تحقیقات دیگران و الا این نوکر زاده را چه به این کارها و اصولا به قول شاعر، لاف از سخن چو در توان زد، آن خشت بود که پر توان زد! توی ولایتی لنگ به پا هم اگه حرف حسابی داشتی که اینهمه زر نمی زدی برادر. فوقش می شد یکی دوتا سه تا کتاب. نه که کاغذ مفت و انتشارات خصوصی ارباب بابات، بدی دم کار و هی زارت و زارت ازت کتاب در آد.
باری. آدم اگه هر کتاب را تو ذهنش، نه یک مشت برگه های به هم تنیده که یک نویسنده اون کتاب ببینه، ممکنه وحشت کنه از محیط کتابخانه...
فیلیپو پیام داده که شام با دوستش که مهندس هست می ره فلان جا. یحتمل ته پیام نوشته اگه می خوام منم برم. من باید آشنا بشم با آدمها اما، شام زجر آوری می شه که هی حرف بزنند و من هی نفهم چی می گن! خود فیلیپو گوساله تامدتها ایتالیایی بلغور می کنه تو راه تا بالاخره من بهش بگم چه زبانی بود و اون سعی کنه به ایتالیایی دیگه حرف نزنه. فقط تلاش البته و الا نمی تونه